من ده!

امروز یه بازی طراحی کردم ازت می خوام با رعایت قوانین بازی کنی جر نزنی!:

اول این شعر رو بخون امیدوارم فهمیده باشی که ترکیه!

حالا هرچی که فهمیدی رو تو قسمت کامنت ها بنویس .

حالا نوبته اینه که در قسمت ادامه مطلب کلیک کنی و ببینی چی بوده و چی نوشتی.

oh me!

من ده!

- یوخ

من ده ائشیتمه دیم اوشاغین یالوارماسین

من فیکیر بارماسیندا

محبت فلسفه سی توخوردوم!

 

من ده ساققیز آلمادیم ...

 

ادامه نوشته

همه چیز بازی بود ... امضای تازه می خواهد این نام !

روزگاری تعهد تنها یک واژه نبود تمام آمالم بود ... خدایم بود ... بتی برای پرستش .

روزگاری تعهد را زندگی می کردم ... اما در آن روز که خورشید تعهد غروب کرد بازی شروع شد ... یک بازی احمقانه ... که تعهد را بی هیچ بهایی بفروشی! ... بازی بد بودن ... اما این فقط یک بازی بود مثل خیلی بازی های دیگر از سر لجبازی مثل آن روز که قول دادم که درس نخوانم ... مثل اعتراف چهارم یلدابازی ...

اما دیشب تو گفتی یک دختر ... از تکرارش وحشت دارم ... با تمام صراحت و رک گویی ات ... و من شکستم ... تقصیر از تو نبود از من هم نبود دیالوگ های من در این بازی از قبل نوشته شده بود ... و من از دیالوگ های اماده نفرت دارم بداهه گویی را بستاییم مثل شرط ان شب مثل دیوانه بازیمان ... وقتی گفتی تمام خودم را بالا اوردم ... تمام دیشب را خودم را بالا می اوردم اگر می دانستی ... دیگر حتی در آینه هم نمی توانم به چشمانم خیره شوم چشمانی که به خود دروغ می گویند ... گفتی می فهمم اما نه کاش می فهمیدی گفتی مهم نیست کاش می دانستی برای من چه قدر مهم است !

delara's painting

کاش می دانستی نقش متضاد چه قدر زجر اور است ... روحم پارادوکس ها در خود جای نخواهد داد ... این بازیگر از این نقش بیزار است ... نقش تازه می خواهد این روح ... امضای تازه می خواهد این نام ... صبح شیطان هم گفت و من شنیدم :

و شیطان هنگامی که کار تمام می شود می گوید :

"خداوند به شما وعده ی حق داد و من به شما وعده باطل دادم و تخلف کردم من بر شما تسلطی نداشتم جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید : بنابراین مرا سرزنش نکنید خود را سرزنش کنید نه من فریادرس شما هستم نه شما فریاد رس من. من نسبت به شرک شما درباره ی خود که از قبل داشتید و اطاعت مرا هم ردیف اطاعت خدا قرار دادید بیزار و کافرم !"

 مسلما ستمکاران عذاب دردناکی دارند!

*ابراهیم ۲۲

 

اناهیتا شرقی

مجموعه داستان غيرقابل چاپ، اثر سيدمهدي شجاعي، براي ششمين‌بار تجديد چاپ شد.
اين كتاب در چاپ ششم با نظرهايي از عبدالعلي دستغيب، ايليا نبي‌نژاد،‌ آرش شفيعي، شقايق قندهاري، حسن فرهنگي و... منتشر شده است.
شجاعي در اين مجموعه ۹ داستان غيرقابل چاپ را به نگارش درآورده كه حاوي مضامين اجتماعي با محتواي صريح انتقادي است.
آنچه در پي مي‌آيد، بخش‌هايي از داستان كوتاه *آناهيتا شرقی* است:

ادامه نوشته

مردم چشمم به خون آغشته شد                                             در کجا این ظلم بر انسان کنند      

 عدالت

طلوع خورشید == غروب شب

طلوع شب == غروب خورشید

خدایا اینه عدالتت؟ ظلم در کفه عدالت!

جاده ای پر از امتحان!

حوصله ام سر رفت چه قدر از ما امتحان می گیرند ؟ خرمگس نیز می خواهد مرا امتحان کند نمی داند که من امتحانم را پس داده ام نه امروز که دیروز ها آن روزها که اسیر جبر زمانه به خود می پیچیدم و روی لبانم هیچ نبود جز سکوت که خدایان می دانستند سکوتم از هر فریادی بلند تر است که خدایان می دانستند اگر سکوتم را بشکنم فریادم در هیاهو گم می شود اما سکوت چنان هیبتی دارد که شکستنش را نشاید آری من امتحانم را پس داده ام آن روزها که خورشید خط موهومی در شب بود آن روزها که قاصدک در تناقض خورشید و شب تنها دلخوشی اش باد بود .

آری من امتحانم را پس داده ام آن روز که شادی شادی را از ما گرفت من هم تو را امتحان می کردم اما تو همیشه برای همه چیز راهی در سر داشتی تا هیچ قفلی بسته نماند و هیچ دهانی باز ! تو هیچ وقت مرا امتحان نمی کردی (تو همیشه خوب بودی) .

این ها خواب و خیال نبودند من بودم تو بودی و یک جاده پر از مسائل سخت و پیچیده از ما نمی پرسند که چه هنگام آماده ی باز پس دادن نیاموخته ها هستیم باید بپذیریم وداع را درد مرگ را فروریختن را .

ما هنوز خیلی کوچک بودیم تا پاهایمان تاول بزند قلبمان زخم بخورد سیبمان دندان!

ما را خیلی زود سرجلسه نشاندند اما ناگهان زود دیر شد ورقه ها را از زیر دستمان کشیدند .

من نوشتم خورشید تو نوشتی شب ! که هیچ کس ندانست شب و خورشید با هم جمع نمی شوند!

 

راست می گویند که افسانه های هر ملتی از واقعیت های تاریخی آن ملت واقعی ترند

در رادیو، مصاحبه ای پخش می شد راجع به مبازره با بدحجابی مردان و زنان! مشخص است که همه موافق بودند و حمایت می کردند. تا بالاخره نوبت مردی رسید که در این جریانات گرفتار آمده بود و به جرم بدحجابی ماشینش برای چند روز توقیف بود (برای گرفتن خلافی و پرداخت جریمه ها و اجاره پارکینگ و ...). وی تنها جمله ای که گفت این بود که "لطفاً کاری کنید که ماشین ها را بتوان زودتر بازپس گرفت. چون ما ماشین ها را احتیاج داریم"! یاد حکایتی قدیمی افتادم اندر باب ظلم پذیری مردم ما که (یکی از روایتهای) آن را اینجا با کمی سانسور می خوانیم: می گویند در روزگارهای قدیم، شاهی بود که وزیر دانشمندی داشت. هزینه دربار زیاد بود و وزیر پیشنهاد افزایش مالیاتها را داد. شاه می ترسید که چنین کاری موجب شورش مردم شود. اما وزیر معتقد بود که مردم اهل شورش نیستند. برای اثبات ادعا آزمایشی ترتیب داده شد. گفتند هرکس که از دروازه های شهر عبور می کند، باید یک سکه طلا پرداخت کند. خبری نشد. مردم می پرداختند و می رفتند. تعداد سکه ها را به دو سکه، سه سکه و در نهایت ده سکه افزایش دادند. خبری نشد. مردم همچنان می پرداختند و میرفتند. تصمیم گرفتند آزمایش را تغییر دهند. گفتند کسانی بر دروازه بایستند و هر کسی که از دروازه می گذشت، یک بار مورد تجاوز قرار بگیرد. شاه و وزیر منتظر نتیجه بودند اما باز هم صدای اعتراضی بلند نشد. تا این که سربازان روزی گفتند: اعلیحضرتا! مردی به شکایت آمده است! شاه و وزیر با هیجان گفتند مرد را بیاورید. مرد آمد. با لکنت و سختی گفت: " اعلللی حضرتتتتا! خواستم تقاضا کننننم تعداد تجاوز کنندگان در ددددروازه ها را افزایش ددددهید تا مردم اینگوننننننه در صفهای طویللللللل ناسیتندددد"!

***

 راست می گویند که افسانه های هر ملتی از واقعیت های تاریخی آن ملت واقعی ترند!

مطلب مرتبط ===> مبارزه با بد حجابی

لعنت خدا به این سه شنبه ها!

·          نمایشگاه "رسانه های ملی دیجیتال و چند رسانه ای " هم تمام شد چه قدر همه چیز هیجان انگیز بود و وسوسه برانگیز. اکثر نرم افزارهای جدید با قیمت مناسب عرضه می شد و ادم می خواست همش را بخرد .

·          میان ترم ها مثل هر ترم شروع شده و من هنوز درس نمی خونم به خدا نمی تونم.

·          ابجی گل خودم قبولیت تو کنکور ارشد رو تا شیرینیت رو نخورم تبریک نمی گم.

·          به قول دوستم ادم باید بعضی موقع گم شه تا ببیند که چوپان اون 99 گوسفند رو ول می کنه بیاد دنبال تو یا نه، و خیلی دردناکه که ادم واسه کسی گم بشه و اون نیاد دنبالش!

·          امروز سه شنبه است ... 1 خرداد ... اردی جهنم تمام شد ... من منتظر بازگشت تو هستم و این دست خودم نیست، من منتظر غیره منتظره ام. من بر آن چه امید بستنی نیست، امیدوارم ... مگه به جز این به چه چیز دیگه می تونم امید ببندم ؟

مرضیه دیشب گفت به جز خونوادت دلخوشیت تو زندگی چی؟ ... من دلخوش نیستم .

·          انسان همیشه به محبوب هایش چیزهای زیادی را اهدا میکند : کلام، آسایش ، احساس لذت و ...

و تو ارزشمندترین همه ی این ها را به من هدیه کردی : فقدان .

·          من امروز می خوام برم یه جایی واسه دومین بار آخه اردی جهنم تموم شده ... یادته اولین بار کی بود چه قدر اضطراب داشتم و استرس مثل اینکه به یه ماموریت می رفتم من باید می رفتم یادمه 25 ابان بود. شبش کورش چه قدر واسم در مورد اینکه چه کارایی بکنم حرف زد ... حالا هر وقت که بخوام برم مضطربم ... یاد تو ...