شب به زیر باران طرح خاطره می زند!
و هربار که باران بیاید خیس می شوی ... خیس می شوی این رسم باران است ... با من باشی یا نه ... تنها باشی یا نه ... خیس می شوی ... تنها کافی است که زیرش باشی که گونه هایت را به زیر باران ببری ... که اشک هایت را با قطره های باران یکی کنی آن وقت است که دیگر کسی اشک هایت را نمی بیند و من تمام دیشب را به زیر باران اشک می ریختم که تو نمی دانستی باران می بارد یا گریه می کنم ... فقط تو نه خودم هم نمی دانستم چندی است که از این قاصدک کسی خبری نمی گیرد. حتی ...
و قاصدک دیشب به زیر باران سفر کرد به آن روز که کودک بودیم کودک بودی و تو چه غافلگیرانه بزرگ شدی ... بزرگ! گفته بودم که واژه حقیریست بزرگ. و من تمام دیشب را نقش می کشیدم کودکی ات را در خاطره ام که چه قدر مهربان بودی.
آیا چه کس تورا از مهربان شدن با من باز می دارد؟ ای مهربان من.
و تو بزرگ شدی. دروغ گفتی یادت هست آسمان را هم فریب دادیم و آسمان دلش شکست به حالمان و باران باریدن گرفت اما ما نبودیم پشت پنجره ایستاده بودیم و به فریب خوردگان خنده می زدیم چه نمی دانستیم خود به فریبی بسیار دچاریم. دچار باید بود یادت هست؟
دچار یعنی ...
و فکر کن که چه تنهاست ماهی کوچکی که دچار ابی بیکران باشد. آن روز ماهی کوچک مرد وقتی که من مردم. آه و چه غفلتی که نمی دانستم ماههاست مرده ام.
چه روزهای غریبی که من مرده بودم و تو هیچ وقت به گورستان نمی رفتی. می رفتی؟ آری می رفتی اما چه سود که فاتحه دادن نمی دانستی.پ
کاش می دانستی آن وقت من هرروز از برایت می مردم و تو فاتحه می دادی. ان وقت هرروز باران می امد و هرروز خیس می شدیم. هربار که باران بیاید خیس می شوی. این رسم باران است تنها کافیست زیرش باشی ...