Damn

+ گاهی زندگی هم error می دهد .
در اضطراب تاریکی ها که چشمی چشمی را نمی بیند و صدایی صدایی را نمی شنود بر بلندای کمدی نشسته ای همخوابه ی تنهایی و آبستن غمی کوچک به نام زندگی . نگاهی به عنکبوت کنج دیواری تا شاید در تارهای مادیانی اسیر شوی .
صدایت می زنم اما از من تا لب های تو هزار فرسنگ صدا بود ، از پاهایم به تو چند فرسخ فریاد ، که نمی دانم در کدامین مختصات این جغرافیایی .
تو در ارتفاع نشسته ای که ارتفاع جواب آدم را سربالا می دهد و من به ماهی کوچکی می مانم نمی دانم قلاب علامت کدامین سوال بود که جواب دادم .
به ازای هر X یک Y ، آیا ؟
دستت را به تاریکی ببر و هرچه را لمس کردی باور کن . باور کن شکوه یک سال 365 روز است پر از ثانیه هایی که ناممان را فریاد می زنند ، که نامت هر آنچه ما صدا کنیم .
باور دارم که ساعت کوکی احمقانه ترین اختراع بشر بود ، اگر یاد داشته باشی .
و یاد دارم آن شب را که تیر چراغ برق بالا می رفت تو را :

خیابان در تو راه می رفت
نگاه راه راه تو در جوی کوچه
می ریخت
سایه ای سمت چپ
هق هق
یک روده ی راست در بدن شب نیست
تنها سوسک ها شهادت می دهند
لبهایت
از تیر برق بالا می رفت
تا گلو
خدا را بگیرد
و فریاد را
در استخوان کهکشان
بشکند !
(چه شب سختی بود)
روزها گذشت و از هیبت صدا و نوشته بیرون آمدی و هست شدی . با نگاهی مهربان ، خندان ، شیطنت آمیز ...
من هستم ، حمایت زدم شاهد صعودت : Ready , Attention , Go
سحر نوشت :
شب ها مرغ پر بسته منم / دل شکسته منم / شب تا سحر بیدارم / سر به زانو دارم / برنخیزد از من های و هویی
بیدارم اما به زبون درازیــــــــــــــــــــــــــات جواب نمی دم شاید نمی خوام شیرینیشو ازت بگیرم دیگه فرقی نمی کنه جوجه قاصدک صدام کنی یا رفیق .
نه ق قاصدک مزه می ده
نه ق رفیق
نه ق قول
نه ق قسم
نه ق قرار
نه ق لایق
نه ق عشق
نه ق قند
فقط ق قهوه مزه می ده تلخ تلخ
ق صداقت مزه دروغ
ق قصه مزه غ می ده
ق حقیقت مزه اشک
ق قدرت مزه خون
ق قفس مزه آزادی
ق قلم مزه بغض
ق قرص مزه اون دنیا
ق قطار مزه رفتن
ق قبر مزه تنم
ق قلب مزه زخم
ق شب قدر مزه خدا می ده
مزه غریبی خدا
سرمو گذاشتم رو شونه های خدا می خواستم اشکام پیرهن خدا رو خیس کنه ... پیرهنم خیس خیس شد ... .. .
خدا غریب بود رو زمین دیگه این شونه ها رو جز به خدا به کسی نمی دم .
افطار نوشت :
دولت مردان افطار به خون گلو می کنند .
تو هم مرا با فراموشی افطار کن .
پیامک نوشت :
خبر آمر چند روزی است آسمان نزدیک است ، لحظه ها را دریاب !
میان سجده سبز سحرگاهان ، اگر بر خاطرت رد شد خیال من ، دعایم کن ...
مرا بسپار در یادت به وقت ریزش باران ، نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت به سان بید می لرزد ، دعایم کن ، دعایم کن .
" می تونی یه دوست خوب پیدا کنی برام ؟ "
اعتراف دارم ربی که یافت می نشود بسی گشته ایم ما ، از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
پس از این همه پیچ این همه گذر ... به کجا رسیده ام ؟ این گوی و این میدان این میدان گرد گرد است ، گوشه ندارد . زاویه ای که خلوت کنم . هرچه قدر هم که بگردی درست می رسی سرجای اولت . و دوباره راه همان است و ... بی انگیزه تر از لحظه های سپری شده ، عقربه ها هم بازیچه بودند در حرکتی دوار گونه که خواب لحظه ها بیدارشان نمی کند .
بــــــــــــــــــــــــــــــس است !
دیگر چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن دن و دن و دن و دندان عقل درد دارد درد را از هرطرف که بخوانی درد است که هق هق را از آن طرف قه قه . که هق هق بگریم . قه قه بخندی که از خود حرف اضافه د رکنیم که نیمه های همیم !
ای با تو ام ، از جنس شب !
تو که دستانش را می خواهی که در 4 جای لای انگشتانت اسیر کنی ، نه ، این رسمش نیست دوستی اسارت برنمی تابد ، دوستی یعنی کف دستانت را در دستانش گذاری و 5 انگشتت را در 5 انگشتش قلاب کنی .
از ترس اینکه مبادا روبرویش قرار بگیری و نگاهت در نگاهش خیره و ... چشم ها دروغ نمی گویند اشک را .
+ سحرگاه 15 امه . ممنون که واسم یادآوری می کنید یک پسر همیشه یک پسره با همه اون اخلاق های گ.ه اش - خودخواه ، خودسر ، بی احساس - و نه از جنس لطیف ما . هم جنس های من ما دچار نفرین الهی هستیم منتظر معجزه نباشید. این سحرگاه پانزدهم عجب سوزی دارد . مرام مرام بالشم که آغوشش بی منت است و پذیرای همیشگی اشک هایم .
+کمر ما را نه رفیقان! که زمانه شکست ، گویا زمانه نیز مرد بود !
قاصدک به بازی "اگر رئیس جمهور بودی..." دعوتم کردن گفتن بفرما گفتم نه توروخدا شما بفرما پس از کلی تعارف و کنایه ما رو هل دادن تو گود :
تعریف رئیس جمهور از نظر استراتژیک کسی است که جایگاهش از شخص شخیص رهبر بالاتر بوده، بطور مستقیم از جانب خدای متعال به این سمت برگزیده می شود - اینکه 24 ملیون رأی آورده همه در جهت تنزیل شخص شامخ ریاست جمهوری است - با امام زمان ارتباط تنگاتنگی دارد و چه بسا خود ایشان باشند و ما کوردلان فهمش را نداریم.
از نظر شیمیایی از بین نمی رود فقط از احمقی به احمق دیگر منتقل می شود.
در جهت تزکیه روح : اسمم را به ا.ن محمود تغییر می دادم چرا که ریاست تنها شایسته مقام والای اوست و این نام ماورایی به ما قدر قدرت انجام هر غل-ت-ی را می دهد.
در جهت تزکیه نفس : اقدام به کاشت مو دقیقاً از زیر چشمان به سمت انحنای گودی گوش از شرق و غرب و به پایین به سمت گلوگاه می نمودم. -گلوگاه جاییست که امثال نداها از آنجا تیر می خورند- چرا که هرچه ریش و پشم انبوه تر ارزش ها والاتر.
در جهت سیاست خارجی : من بعد به جای دهان مشت محکمی به اونجای استکبار می زدم.
در جهت بهداشت عمومی : برای مبارزه با شیوع آنفولانزای خوکی و گردوغبارو امثالهم پیامک و موبایل و اینترنت را قطع می کردم.
در جهت بهداشت فردی : افراد چاق را به هفل اوین حهت رژیم لاغری می فرستادم.
در جهت بهداشت روح : نمازهای جمعه را به سه مرتبه در هفته افزایش می دادم خودم هم امام جمعه.
در جهت نشر اسلامی : جنبش انتفاضه را به مرزهای داخلی می کشاندم ت ادم دست تر باشد و محمولات در ترکیه و امثالهم به غارت نرود.
در جهت نشر فرهنگی : اقدام به چاپ فرهنگ نامه ی ریاست جمهوری اعم از کلمات : بزغاله، بی شعور، نفهم و ... می نمودم.
در جهت فعالیت های دانشگاهی : طرح دانشجویان ستاره دار را به دانشجویان سیاره دار، سیارک دار، قمردار، شهاب سنگ دار و ... ارتقا می دادم.
در جهت گسترش سفرهای استانی : مناطق ناشناخته دنیا را کشف و به امضای پیمان نامه و قرارداد می پرداختم.
در جهت گسترش دستاوردهای دولت : هتل اوین هایی با فضای بیشتر 3- ستاره می ساختم.
در جهت زیبایی سازی شهری : دستور می دادم همه درختهای سبز را به قهوه ای رنگ کنند.
S u T u R n+ اگه به حس و حال نوشته هاش میاد خوشحال میشم بنویسه. میم باید بنویسه یه تنوعی تو نوشته هاش می خوام. محسن خودش می نویسه کلا این کارست. صابر اگه تو نوشته های تک خطیش جاش میشه بنویسه. خط خطی های یک گندم هم دعوت :دی.
+ قاصدک و هالو و وحشی هم هم نوشتن قبلا بی اجازه من همتونو می فرستم کهریزک دو نقته عسبانی (چیه غلط دارم ؟ بابا عسبانی ام می فهمی ؟)
+ ببخشید این پستم زیادی قهوه ایه !
"نازیلا خودشو آتیش زد"
+ زندگی ما رو آتیش زد .
برمی گردم به روزی یا شبی! که اسپرم های مردی به خواستگاری جفت خویش رفتند و تو متولد شدی. همین. نه عشقی بود نه ماجرای لغو عاشقانه ای. همین، اما نه به این سادگی.
در سال یک هزار و سیصد و اندی خورشیدی در چنین روزی خدا یکی دیگر از دستاوردهایش به معرض ظهور گذاشت و قابله ای ربان قرمز ناف تو را ازمادرت افتتاح نمود. بهشت زیر پای تو بود که از بهشت به آغوش مادرت تبعید شدی و از آغوش او به زمین. و روز ها گذشت و بزرگ شدی همچون مادرت تا مردی که به روایتی پدر من باشد به انتظار چندین ساله پایان بخشد. بی شک آن روز تولد پدر با هنجره ی چلچله ها آواز می خواند با لباس باد می رقصید با شعاع نورانی آفتاب می تابید بی شک آن روز جهان ولوله ای برپا بود.
پدر بود و تو بودی و تو فقط زن بودی زن همیشه مادر نیست و من هست شدم و تومادر - پدر همان پدر بود - مادر همیشه یک نفر نیست زن فقط نیست زن همیشه مادر نیست یک نفر فقط نیست.
مادر حرف نمی زند دعا می کند می ترسم از روزی که دست هایت دعا شود تا آسمان خدا دیگر برنگردی.
+ خاتون من تولدت مبارک .
+ MaMa ForGiVe Me
+ مرام مرام مادر که آغوشش بی منت است. دلم برای آغوشت بسیار تنگ است. مادر تب دارم انگار ، دستت را بر پیشانی ام بگذار، با زمرمه ای آرام کنار گهواره ام " لالا گلوم لالا "
خوب یادمه ... نه یادم نبود منم یادم رفته بود ... قاصدک یادم انداخت ... من واست شازده کوچولو خونده بودم ، یادته؟؟
...شاهزاده
کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد.
گفتوگو ندارد که گل ِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به
تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که
زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام،
چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره
بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی
پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شاهزاده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شاهزاده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه
گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی.
تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شاهزاده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم .
... "
تکرار کن ! تو مسئول گُلت هستی ...
گفت من تا آخر عمر نمی تونم تورو ساپورت کنم .
+ دخترم سونی همچنان شارژش فوله فوله مرخصی واسش رد کردم ، پسرم مارشال همش شارژش رو به موته اضافه کاری دادم بهش .
+ این چه وضعیه که آدم شرعاً روزه نباشه اما شکماً باشه.
نیمه های شبه، منم و درد دل های بهارم. بهارم که چندیست سوز باد خزان آزارش می دهد.واژه واژه های دلش وجودم را می سوزاند. دلم را به دلش پیوند می زنم، غوغاییست. به کدامین گناه؟ بهاره نیز قربانی بود. قربانی خودخواهی ها. قربانی جنسی نه از جنس لطیف ما. سخت است ببینی که بهارت رو به خزان می رود. هیچ وقت یادم نمی رود دستان سنگین تجربه را بر گونه های نحیفت که فکر می کردیم ارزشش را دارد. که نداشت. سخت است وقتی کسی تمام اعتمادت شود، ساده ترین و با صداقت!! ترین بخوانیش، بنای اعتماد و سادگی را بر سرت آوار کند.
بهارمن حالا شرمگین خداست.
بهار من! دلهای پاک خطا نمی کنند سادگی می کنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست. ما سادگی کردیم.
بهار من! بگذر. بگذر از خطاهایش تا خدا بگذرد از خطایت.
بهار من! بر بنده هایش سخت نگیر، تا بر تو سخت نگیرد.
بهار من! ببخش، بخشش انتشار بوی گل بنفشه زیر پاییست که لگدمالش کرده است.
+ بعضی وقت ها این تن دانستن زیاد را تاب نمی آورد. فکر حرف های بهار، وجیه- روحم را می آزارد. امی- نمی تونم حس خوبی بهت داشته باشم.
- مواظب ماریا باش
* (ماریا ، ماریا ، ماریا ، ماریا ، می دونی چند وقته بهم نگفتی ماریا ... کم کم داشت فراموشم می شد ) من هنوز ماریای تو ام؟
- آره... تا پایان عمر، ماریا هستی.
- ماریا پاکترین سمبل ذهن منه...
* ولی من مثل ماریا پاک نیستم [ناراحت]
- تو مثل ماریا نیستی، بلکه خود ماریا هستی... پاک پاک...
* نمی دونم چرا وافعا نمی دونم با اینکه خودم می دونم پاک نیستم دوروبریام همه تاکید دارن که تو پاکی با خودم میگم شاید خدا می خواد شرمندم کنه و شایدم نشون از ستارالعیوب بودنشه ... مرامتو عشق خدا [بوس]
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود