کهکشان ها کو زمينم ؟ زمين کو وطنم. وطن کو خانه ام ؟ خانه کو مادرم ؟ مادر کو کبوترانم ؟ معناي اين همه سکوت چيست ؟...

و قصه از جایی شروع شد که ما تصمیم به بودن گرفتیم تصمیم گرفتیم که باورهای سبزمان را به حضور سبزمان تعبیر کنیم. می خواستیم خواستنمان را به توانستنمان فریاد کنیم ...
اما چه حیف ...
فریادمان را در نطفه خفه می کنند، بودنمان را به نبودنمان تعبیر می کنند، ارزش هایمان را به بازی می گیرند و پرچممان را نیز ... آی افسوس پرچمم را نیز به یغما بردند.
هنوز تاول های پاهایم خوب نشده اند که دلم را به زخمی تازه مهمان کردند.
چندین سال است که دروغ را ابزار کرده اند و مارا ابله فرض کردند و حکم اثبات کودن بودنمان !
چه شوری چو غوغایی بود در دلهایی که آمده بودند رویای سبز را محقق کنند، چه پرتوان بودند دستانی که انگشت سبابه شان به جوهر غیرتشان آغشته بود.
تمام شب را بر رسانه ی ملی! نه دولتی به صبح رساندیم تا دروغ هایشان را بارمان نکنند اما ماجرا همان ساعاتی اتفاق می افتد که چشمانمان سنگینی می کند و 4 تا 6 صبح سرنوشت ننگینمان را رقم می زنند.
شب ها مرغ پربسته منم/دلشکسته منم /تا سحر بیدارم /سر به زانو دارم/برنخیزد از من های و هویی/
صبح است در این صبح کذایی شهر در بهتی عجیب فرو رفته. بغضی عظیم بر شهر سایه افکنده تلنگری کافی است تا ببارد این شهر
می گویی : باید چیزی نگفت، نگریست، همه دستبند سبزشان را باز می کنند، امید، اعتماد، همه چیز، خداحافظ تمام انگیزه های جوانان برای آبادی ملت ایران، خداحافظ پرچم ایران ... سرم درد می کنه دیشب نخوابیدم، تازه می فهمم داره چی میشه، SMS قطعه می دونی یعنی چی ؟ یعنی خفه شد! یعنی همینه که هست، وقتی تلویزیون نگاه می کنم بیشتر لجم می گیره، ول کن نیست، می دونن که همه می دونن اما با کمال پررویی می گه ... آدم می ترسه، وقتی رأی مردم باطل بشه این یعنی دیکتاتوری، یعنی همه چیز بای، کار بای، ایران بای ... مرگ بر دیکتاتور چه شاه باشه چه دکنر ...
و چشم هایمان می بارد و شهر می بارد ... و بر سر مردمان شهر گاز اشک آور و بر سرشان باتوم پایین می آید ... حکومت نظامی است، کودتا شایعه نبود!
تا شب هم چیز قطع می شود سایت های ارتباطی مثل قلم نیوز، فیس بوک و و و و ... سیستم پیامک و تلفن قطع است صدای تیراندازی به گوش می رسد ، شب میلاد بانو حضرت زهرا مبارک باد ای ملت مسلمان ایران ! صدای جمهوری! اسلامی! ایران!
هم بر مهری که بر شناسنامه مان خورده شد نگاهی می کنیم، آه افسوس که مهر حماقت بر پیشانیمان زدند.کجاست رأی من ؟!! اولین رأیم آخرین شد.
ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن خون ببار ...
پرنده ای لبه پنچره نشست و تو گفتی خوش به حالت :
پرنده گفت :«چه بويي، چه آفتابي، آه
بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت.»
پرنده از لب ايوان پريد،مثل پيامي پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمي کرد
پرنده روزنامه نمي خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمي شناخت
پرنده روي هوا
و بر فراز چراغ هاي خطر
در ارتفاع بي خبري مي پريد
و لحظه هاي آبي را ديوانه وار تجربه مي کرد
پرنده،آه،فقط يک پرنده بود
پرنده،آه،فقط يک پرنده بود

+ فکر می کنم تنها چیزی که همیشه مخصوصا تو این موقعیت بهمون آرامش می ده آغوش گرم مادره که نمیذاریم همچون وطن ازمون بگیرن ... مادرم پرچمم را به یعما برده اند ، پرچمم باش ، زیر سایه توست که تا هستی هستم .