سه شنبه ! تنها چیزی که برایم به یادگار مانده بود ... سه شنبه ام را نیز به خاک سپردم درست همان جایی که تو را ...
سه شنبه بود ... مثل هر سه شنبه وقتی از خواب بیدار شدم حس خفگی می کردم ...خیره شدم به آسمان گفتم : بزن باران ... سه شنبه بود من بودم من بودم من بودم مثل همیشه ... مثل صبح های سه شنبه که روزه بودم مثل صبح های سه شنبه که سکوت حکم می راند ... تمام روز را به انتظار ثانیه هایی که در راهند ...
- سلام
* سلام
دستت رو از جیبت میاری بیرون- من دستم تو جیبمه هوا سرده- دستت تو هوا چرخ می خوره می ره سر جاش ... کز می کنیم رو نیمکت هوا سرده دستامون یخ کرده ...
- چرا ما تابستون نمیایم بیرون ؟

عصر سه شنبه ... باغ بی برگی ... من, من ,من ... اینجا خیلی شلوغ شده ... اینجا خیلی سرسبزه ... کاش پاییز بود کاش زمستان بود کاش اینجا بود ... امروز روز من است خدا این نیمکت من است خدا شر این کله کچل های مزاحم را که با چشمان از حدقه درامدشان به غارتم می برند، کم کن ... اگر تو بودی هیچ کس جرئت نداشت ... بزن باران ...
* بارون میاد چتر بیارم
- نه ما مردم چتر نیستیم
زیر باران ... سرمای زمستان ... سرمای وداع ... نگاه های ملتمس ! ...
باران باریدن گرفت مثل چشمان من در لحظه های عدم ... وای از این زیباتر چه می خواهی حالا فقط منم و باغ بی برگی و باران و نیمکتی از خاطره ... دیگر نه کله کچلی هست نه مردک بسیجی ... خورشید هم نیست شب شده است باد هوهو می کند میان درختان ... شب است باران است و من و تو که نمی آیی هیچ وقت نیامدی ... شب است من می ترسم باور کن نه از شب که من خود شبم از کله کچل های پشت سیاهی ها از مردک بسیجی که کمین کرده ...
- سردته؟
* نه
- پس چرا می لرزی؟
* می ترسم
- ... (ناراحت می شوی این نگاهت دیوانه ام می کند)
شب است مهم نیست دیگر مهم نیست لحظه های آخر را به هیچ چیز نمی فروشم حتی شده به قیمت من ...من اینجا در باغ بی برگی تنهایم شب است ... من سردم است تابستان است ... پشت سرهم نفس می کشم ...
- نفس بکش گرم میشی
بعد با هم نفس عمیق می کشیم ... چه قدر هوای با تو بودن خوب است ... نفس بکش نفس بکش اینجا نفس غنیمته ...
نفسم به شماره افتاده هوا می خواهم هوا می خواهم هوا می خواهم دریغ مدار ...
سرم درد می کنه چشام قلبم تنها یه چیز می تونه ارومش کنه ... آهنگ تایتانیک می پیچه تو گوشم تو روحم تو رگهام جاری می شه تمام وجودم میشه ...
* اهنگ تایتانیک
- دیلیتش کردم
* آ ... (می دونم دروغ می گی )
- شوخی کردم
Every night in my dreams
EvErY nIgHt In My DrEaMs I sEe YoU i FeEl YoU ... …
دیگه وقت رفتنه باغ بی برگی تنهاست مثل من زیباست مثل تو سرد است مثل دستان ما ...
- قول بده (...) قول بده (...) خداحافظ
* ... (من هیچ وقت جرئت خداحافظی نداشتم )
- من خداحافظی می کنم چون می خوام خدا همیشه حافظت باشه . گوشتو بیار جلو می خوام یه چیز بگم (...)
*گوشتو بیار جلو : گردی زمین همه خداحافظی ها رو به سلام ختم می کنه (...)

کوچه ها را می گذرم تنها شاید روزی ... نمی دانم نمی دانم ... نه این منم تنها رهسوار کوچه های دلتنگی این کوچه های باران خورده دیگر بوی دلتنگی های مرا می دهند دلتنگی هایم بوی عدم می دهند بوی حس تنهایی ... این کوچه را بارها به زیر قدم هایم محکوم کرده ام که انتها ندارد هرچه می روم این کوچه انتهاندارد می دانم می دانم که سرگردانم که یک سرش به باغ بی برگی است و دیگری امامزاده از این جا به ان جا پناه می برم ... تو که نشنیدی شاید دیگر بار خدایم خدای تنهایی هایم خدای دلتنگی هایم خدای شادی هایم ... "شادی" هنوز هم نفرت دارم ...
- شادی جون دات کام (و می خندی )
* ... ( من بغض می کنم رویم را برمی گردانم )
- شوخی کردم ...(ملتمسانه)
همه چیز تلخ می شود حتی صدای پرنده ها که چه قدر بهشان چیپس دادیم
* از این جا برویم ...
می رویم هر کدام از راهی که بهم نمی رسند
راه ما
راهم راهت

ماهی کوچولو نرسیده به خونه می میره ...
- ا نگاه کن یه ماهی
* می گیریش واسم
- نه بابا گناه داره
* می خوامش
آستیناتو می زنی بالا دست به کار می شی خیلی کوچیکه از لای انگشتات در می ره می ریم از سطل آشغال یه بطری گیر میاریم که بشه تنگ بلور ماهی کوچولو ...
* اگه مامانامون بفهمن تو آشغالا پلاس شدیم (قاه قاه می خندیم )
من توسل می خوانم ...
تو Java ... من VB...
- امروز چند صفحه خوندی؟
* 40 صفحه هه هه هه روت کم شد؟
- من 41 هه هه هه من کم نمیارم
... و این راه را پایانی نیست
دستهای تنهای من ... پاهای خسته من ... روز های سرد من ... دلم چه قدر بی تابی می کند ... می رسم ... و چه قدر خانه خالی است ... چه قدر ساعت دوازده غمگین است ... می رسم ... چه قدر امامزاده بغض دارد ... همه دلم را گریه می کنم برای شانه هایی که نیست ... چه قدر زود دیر می شود ... تو اشفتگی خواب من می شوی من اشفتگی خواب مادر ... به کدامین گناه کدامین گناه؟ ... می خواستم تو را در درونم بکشم به نظرم این پافشاری برای فراموش کردن تو باعث شده بود چیزی غیر قابل فهم درونم اتفاق بیفتد درست به همان اندازه که برای فراموش کردنت تلاش می کردم به همان اندازه تو در وجودم حضور داشتی انگار بخشی از وجودم بودی که سر به سر بخش دیگر وجودم می گذاشتی ... شگفت انگیز است من تو را در درون خودم کشته بودم اما از خاکستر وجودت جوانه ای در درونم بالیده بود آن قدر که درخت تناوری شده که در اعمالم و کردارم نیز حضور داشتی ...
دیگر باران نخواهد امد بر مزارت نخواهم امد سه شنبه ام را نیز به خاک سپردم درست همان جایی که تو را ...