قاصد + ک اضافه ...
هزار قاصدک به باد سپردم باد امانت دار نبود یا تو ...
هزار قاصدک به باد سپردم باد امانت دار نبود یا تو ...
... یه دوستمو از دست دادم یه دوست به دست اوردم یه دوست مرد ... امتحانا تموم شدن پروژه ها بصورتی جالب تحویل داده شدند مخصوصا پروژه پایگاه داده ها که استاد چون پروژه کاملمو نفهمید و نمی خواست که با توضیخات من فهمیده بشه کم داد و پروژه کامپایلر که هم گروهی های عزیز یه دستی زدند گرچه زیاد مهم نیست ... تلاش برای گرفتن خوابگاه تابستانه که پس از پی گیری های زیـــــــــــــــــــــاد با موفقیت همراه شد سفر خانوادگیمون به اصفهان و شهرکرد که خیلی فوق العاده بود و کارآموزیم در صدا و سیما که بالاخره از امروز شروع شد و این هم ماجرایی واسه خودش داشت که حراستش با مانتوهای من خیلی حال کرد دو بار راهم ندادند که امروز بالاخره با یک مانتوی خیلــــــــی شیک مناسب حال ایشان به محل کار رفتم ... سوء تفاهماتی در پست ها و کامنت های اخیر که بدجور بر اعصابمان پای کوبی کردند و یکی از دوستان توجیه شد و یکی ... بماند ...
دوستان نانوشته های يك پيامبر(حامد عزيز) و انحناي خاكستري(آرام عزيز)) رفته اند ... هجرتی جمعی ... به کجا؟
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
روزنویس ... همین طوری نویس ... چرندنویس ... هرچی دلت خواست نویس ... فقط بنویس ... با بغض بنویس ... با گریه بنویس ... با خنده بنویس ... با من بنویس ...
یه چیزی توسرم میکوبه...لیلا؟ دوباره؟ احساس میکنی همه ازناله هات خسته شدن... اما اینجا وبلاگمه اختیارشو دارم ...باید پروژه پایگاه داده رو تکمیل کنم اما هیچ حسی نیست ....پشت پی سی نشستم و خوردم به پی سی ... تو نت می چرخم ... چرخ چرخ عباسی خدا منو نندازی...هزیون می گم ...ولم کن امروزیه لیوان چایخوردم آی می چسبه ... یک لیوان چای داغ ...نمیدونم چی بنویسم ... فک کنم گشنمه...به گمانم... چی بنویسم ... اس ام اس اومد اینو می نویسم :
...سنگینی یک سایه گاهی آن قدر سنگین است که دیوار کاهگلی خاطرت را آوار می کند، من عاشق بوی کاهگل باران خورده ام، اما این آوار کاهگلی دیگر بویی ندارد،، صدای خورد شدن استخوانهایم را می شنوی؟
و من که هیچ ندارم جز گریه برایش ... چه بگویم ؟
چت می کنیم ... و چه قدر تو دل داری برای شنیدن ... و این لینک را به نشانه آزادی رهنمونم می شوی ...
راستی یه حرف تو خیلی روم تاثیر داشت : مثل تاجران نباش که وقتی کار خوبی کردی از خدا انتظار داشته باشی ...
دستم نمی رود که بنویسم ... آمدند دنبالم که ببرندم ... چراغانیت کنند ... قربانیت ... فعلا ...

امروز خدا با من حرف ز
د و من درسی بزرگ گرفتم که بهایش سنگین بود بهای مادی و معنوی ،امروز یاد گرفتم که
بزرگ شدن کافی نیست باید بزرگوار باشم ، امروز یاد گرفتم معصومیت
نگاه بچه گانه ام را هیچ گاه از یاد نبرم ، یاد جمله ی دوستی - جوجو کوچولوی در حال رشد - گرامی
باد که می گفت من می خواهم در عین حال که همیشه بزرگ
می شوم خصلت های کودکانه ام را برای همیشه حفظ کنم ...آیا معصومانه زیستن بزرگ ترین نیایش نیست؟ و من بزرگ ترین درس را از زندگی آموختم که نگاه معصوم دخترکی را - عکس بالا - که همیشه از صفحه ی موبایلم به من نگاه می کند از یاد نبرم .
آنچه را باید شکست ، یکباره و برای همیشه باید شکست و نابود
کرد ، همین و بس و رنجش را هم پذیرفت . و
من شکستم ، رنج کشیدم
و خود را دیگر باره یافتم در نگاه معصومانه دخترکی که با چشمانش قاصدکی
را که به باد سپرده بود به بدرقه نشسته بود . باید از خود
بیرون می آمدم چرا که تا از خویشتن خویش بیرون نیایی هرگز کشف نخواهی کرد که کی هستی . می دانی چرا؟ آن
جدایی دراز مدت ، آن عدم اعتماد نسبت به همه ، آن روحیه آشوب و شورش ، آن عادت
به فرمانبرداری از تو
...
پ.ن 1: مارکز می گوید : " همان طور که وقایع فراموش می
شوند بعضی وقایع هم که هرگز اتفاق
نیافتاده اند می توانند در خاطرات طوری زنده بمانند که گویی اتفاق افتاده اند "!
آری مگر نمی شود آدمی در کودکی یاد سال های بعد بیفتد؟ و
تمام یاد های کودکی ام در ذهن، زندگی می
شوند!
پ.ن 2: 400هزارتومان رشوه! فدای یک تار موی تو ...

کجاست منزلی که دمی کوله بارم را برگیرم و بیاسایم ... به کجا می روم ؟
* از این کامنت خیلی لذت بردم :
دوشنبه 10 تیر1387 ساعت: 21:12 توسط:سعید
ایشالا که همیشه تو امتحاناتون فکر راحت داشته باشید و تمرکز کافی! و نمره های خوبی هم بگیرید.
** امتحانات تموم شد ... 1-2-3 => سمینار کامپایلر و پروژه پایگاه داده ها تا 31 تیر، پروژه مهندسی نرم افزار 2 و ذخیره و بازیابی اطلاعات تا 31 شهریور، کارآموزیم بدلیل ندادن خوابگاه به دانشجویان کارشناسی تعطیل؛ شروعی برای ارشد ...
*** پاتوق - ریل های دانشگاه - بهار 87
**** این یک نظرخواهی است لطفا فقط در محیط نت درموردش نظر داده شود :
به نظر شما ترک کردن سیگار سخت تر و رنجبارتر است یا ترک کردن یک دوست و کدام یک زمان و فرصت بیشتری نیاز دارد ؟
***** خدایا ، من چه یادی دارم چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است ؟ و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچ کس نیستم ... بعضی ها یک دستی می زنند ...


ی م ه ف ب د ی ا ش م گ ب س ک ع ر ب : ن . پ
*
مادر همیشه یک نفر نیست زن فقط نیست
زن همیشه مادر نیست یک نفر فقط نیست
"فریاد شیری"
**
مادر حرف نمی زند دعا می کند
"فریاد شیری"

***
دیروز به چند نفر اس ام اس زدم که :
زندگی زن می خواهد درست!
اما این جمله واسه دل خودم موند :
سه حرف آخرش را هم زن می زند نادرست!
****
ما زنیم و این صلیب سرنوشت ماست ...
پ.ن : چرا آدم را تنها خلق نکردی که تنها نماند ...

Click it, Right now. use the Options of Life
PS: Reset doesn't mean that you put a person away, it means HE\SHE is a NEW person now!then you can try again
Bcarefull! a lot af resiting can be make damage
تمام دیشب این جملاتت رو با خودم زمزمه کردم :
" آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. « شما » را به « تو » ، « تو » را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ."
هه هه هه هم اتاقی مثل لنگه کفش کهنه می مونه ... غیبت ... مخم تاب بر می داره ... هه هه هه استادا می گن موقع امتحانه ... هه هه هه فکر کنم زندگی رو زیادی جدی گرفتم ... به خودت یه خورده از اون ور تر نگاه کن ...