هوین جوری

پسرک یه چیز خاصی تو نگاهش بود که دلمو به دست اورد و فالمو اینطور رقم زد :

مکن بیدار زین خوابم خدارا

که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می ترسیدی از هجر

نگردی شکر ابام وصالش

+ رو در و دیوار دانش گاه! چسبوندن یادواره ی اردوی جنوب با سخنرانی آقاتهرانی ساعت ۲-۵ آمفی تئاتر ۱ بعد چند متر اونورتر زدن سخنرانی آقاتهرانی ساعت ۳-۵ آمفی تئاتر ۱ پیرامون انتخاب نمابنده اصلح ! ای خدا از همه چیز دارن اونطور که دلشون می خواد استفاده می کنن از دین از شهدا از رسانه از قشر ضعیف، آخه واقعا این درسته ؟ استفاده ابزاری از شهدا ؟ دیگه شورشو در اوردن ...

+ نمایشگاه گل فوق العاده بود فکر کن یه دسته گل که حداقل ۳۰ تومن واسم درمیومد رو سر ۳ تومن بستمش، چه ذوقی کرده بود دوست جون !

+ این چند روزه همش دارم بدبیاری میارم یه روز لرز می گیرتم یه روز گوشوارم گم میشه (خوب تازه خریده بودمش اونم با پول خودم) یه روز سر مسابقه پاندول میشم اکه هی ...

+ دلم تنگ شده واسه : هوین جوری، کجاا؟ اوو جا، چرا؟، چونکه ... اون شب واقعا پرنده ها از دلتنگی دیوونه شده بودن مثل خود خودت مثل خود خودم ... انقدر گوش دادم به حرفاشون ، شاد می خوندن اما ... می دونی چیه بعد چند سال انتظار همو دیده بودن خوشحال بودن اما از حقیقت تلخ رفتن می گفتن ... خودم شنیدم .

 

عذرخواهی

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

برای باران

+ بارون میاد  و  آهنگ وبلاگت آرامشی بهم می ده ... می دونم که دلت واسه آهنگ وبلاگت تنگه مثل همیشه ...

صدای پای زهر

هرجا که قدم می ذارم دنبال ردی از تو ام ، هرچهره ای که می بینم به دنبال روی تو ام، هر شعری که می خوانم به دنبال نام تو ام ... در هرچه هست به دنبال نشانی از تو ام ...
بازهم نمایشگاه کتاب باز هم دیدار با گروس و این بار مهمانم کرد به کتاب  سطرها در تاریکی جا عوض می کنند، در همه چیز نشانیست، باز هم تو
 
 
ماری بزرگ مرا خورده است
من اما فکر می کنم
.باید در ایستگاه صادقیه پیاده شوم
به چشم های پف کرده
به دهان های نیمه باز
به مردی
که لا به لای خبرهای روزنامه خواب می شود
مشکوکم
*
پدرم می گفت
هیچ کس
صدای پای زهر را نشنیده است
می آید
چروک می شود بر پیشانی
خواب می شود در چشم ها
و با دستمال مهربانش
پاک می کند صورتت را
از لبخند
پدرم می گفت
من فکر می کنم
پس
نخواهم بود
وتنها
مگر که شعبده بازی
از کلاه این شب طولانی
خورشید را بیرون بیاورد
*
همه
در ایستگاه صادقیه
پیاده شدند
من اما فکر می کنم
ماری بزرگ مرا خورده است
 
ایستگاه صادقیه- نام ایستگاهی در متروی تهران
من فکر می کنم، پس هستم- رنه دکارت

گروس عبدالملکیان

"از مجموعه ی:" سطرها در تاریکی جا عوض می کنند

سیب

apple-bite.jpg image by pegah2001

سیبی که بهت هدیه دادم بهترین چیزی بود که دوست داشتی بگیری، که اون نصفه ی سهم من دست نخورده گندید در حسرت گاز زدن من، و من به تماشای تو نشستم که چه تنها نصفه ی سهم ات را گاز می زدی.

+ چه قدر برای خوردن یک سیب تنها مانده ایم .

دختر+ک

طول پیاده رو را با گامهایی آهسته آهسته می پیمایم حواسم هست که پای چپم روی خطوط سنگفرش زمین و پای راستم درست وسط مربع قرار بگیرد، هرکدام از پاهایم فکر می کنند که خود درست می روند اما من که تنها ناظر این ماجرا هستم می دانم که هر کدام راه درست می پیماید به مسلک خویش!

پشت سر دخترکی راه می روم تمام حرکات دست و پایش را از بر شده ام در این مسیر، پشتش به من است صورتش را نمیبینم تنها صورت مردمانی را می بینم که از روبرو می آیند و خیره بر صورت دخترک مکث می کنند و می روند.

گام هایم را سریع تر می کنم تا جواب نگاه های خیرشان را بگیرم که چه بیش دارد صورت دخترک! با ک تحبیب.

از کنار دخترک رد میشوم بوی تند عطرش مشامم را می آزارد و شانه ام به شانه اش می خورد و نسیم حرکتم موهای پریشانش  را بازی می دهد جلو می زنم نگاهی بر چهره ی هزار رنگش ! آری دخترک! با ک تصغیر چیزی اضافه ندارد یک چیزی کم دارد چیزی به نام عفت !

colorful girl

اوم م م

من که بعضی وقت ها حس می کنه که چه قدر از فکرش کم استفاده می کنه احساس پوچی می کنه، امروز به من گفتم ای من ای نادان آخه فاکتوریل رو که لازم نیست با کوردیک پیاده کنی ابله! من هم یه قیافه حق به جانب گرفت و درحالی که اصلا به روی ماهش که دیشب کامل شد نمیورد گفت خودم میدونستم ! ای امان !

+ اوم م م تا امروز حداقل ساعت های کلاسایی که دو در می کردم می دونستم امروز فهمیدم که الان کلاس دارم و دودر کردم من بچه ی با استعدادی هستم ذاتاْ.

+ اوم م م میگه ییلا تو جزوه نویس بودی می رفتی سر کلاس با ما گشتی اینطور شدی ما نمونه های خوبی نیستیما، می گم من پتانسیلشو دارم یه تلنگر کافیه.

+ اوم م م  ۵شنبه چه کردیم با بچه ها جشن انتشار اوبونتو مخصوصا با اون کیف دستی ها و سی دی و ماگ هاش و صد البته نهارش که همه از صدقه سر داتک بود بعدشم دانشگاه شریف سمینار رهیافتی به درون و بعدش دانشگاه تو ، جشن فارغ التحصیلی امیر بود، اولین بار بود میومدم دانشگاهتون چشمم همه جا دنبالت بود ... دریغ که ۵شنبه بود.

Ubuntu Logo

+ اوم م م خوابم میاد.

فاکتوریل

داشتم واسه پروژه آز ریز تو نت جستجو می کردم، به دنبال پیاده سازی فاکتوریل با استفاده از توابع کوردیک بودم که یه اثبات جالب از !۱=!۰ توجهمو جلب کرد.

Why is 0! = 1? Using the gamma function definition

 0! = Γ(0+1) = ∫ 0 e-xx1-1dx = ∫ 0 e-xdx = 1

gamma function

Definition: The gamma function of n, written Γ(n), is ∫ 0 e-xxn-1dx. Recursively Γ(n+1)= nΓ(n). For non-negative integers Γ(n+1) =n!                  .... ok

+ این جمله داغون می کنه آدمو سه شنبه ها : وَاستَنقِذُني مِن ذُنُوبي عِنداللّهِ

+ اینبار مهندس امین زاده از ستاد میرحسین موسوی دانشگاه اومدن کلی تعجب کردیم اما اصولگرایان محترم اصول رو رعایت نکردند و مغزمان مثل قطار سوت کشید.

فیس بوک

این روزها که بازار جامعه های مجازی داغ است و فیس بوک به شدت همه را به خود معتاد کرده است مقاله ی یکی از دوستان با عنوان شبکه های اجتماعی(Social Network) توجهم را به خود جلب کرد.

در پی کوئیزهای مختلف کوئیز زیر توجهم را جلب کرد:  

کدام مهره شطرنج هستید؟
 
زندگي شطرنج دنيا و دل است/ قصه پررنج صدها مشكل است /شاه دل كيش هوسها مي‌شود /پاي اسب آرزوها در گل است/ فيل بخت ما عجب كج مي‌رود/ در سر ما بس خيال باطل است/ ما نسنجيده پي فرزين او /غافل از اينكه حريفي قابل است /مهره‌هاي عمر من نيمش برفت/ مهره‌هاي او تمامش كامل است /با دل صديق ما او حيله‌ه دارد /و از بازيش دل غافل است

+ ۲۸ از ۳۰ من موندم اون دو نفر بعد من چه گ.ه.ی میل می کنن تو این جا !!

+ کلی واسه این هفته برنامه دارم که هیچ کدومشون تا الان سازماندهی درستی نداره، چون شرایط همیشه دست ما نیست، ما تو یه جامعه زندگی می کنیم.

 + یه نفر یه روزی یه جمله ای : زندگی به اندازه کافی مزخرف هست نیاز به ازدواج نداره.

سیستم عامل زندگی

می خواستم زندگی کنم اون طور که می خوام اما فهمیدم زندگی مثل Windows می مونه باید زندگی رو همون طور که طرح ریزی شده بازی کرد. اما نمی دونم چرا قدرت انسانها نباید اون قدر باشه که زندگی رو مثل Linux ببینه.

+ در حال بررسی

+ چه قدر استاد خوش حال بود که امروز بعد کلی وقت رفتم سرکلاس! خداییش خوب هم گوش دادم.

+ Dance With Me به روز است

آزادی

انسانها اسیر ساخته های ذهن و دست خویشند. بدرود ای تمام مخلوقات ذهن من. چه قدر آزادمــــــــــــــــــــــ....

?Is This The End

مرگ

در پی افکار این چند روزم دنبال راهی برای مردن دیشب در خواب فهمیدم که چه قدر از مرگ می ترسیدم ! die

13 اردی بهشت

حالا من اینجام، من نه ما، نه من و تو، نه تو. ین یعنی من.

...

درست روی همون نیمکتی که ... بوی زیتون می ده این حال و فضا. ۱۳ اردی بهشت ۸۸ سالگرد روزی که ... کوچک من! (این من را با شک می نویسم با تردید مخوان) پا به جهان گذاشت و اردی جهنمم را بهشت کرد. ساعتی در سرم تیک تاک می کند لحظه لحظه ها را شمردم تا دوباره تقویم جهان به چهل و چهارمین روز سال برسد که جشن میلاد تو باشد که تو باشی که من باشد که جهان ما باشد. درست اینجا روی همین نیمکت خالی میان زیتون هایی که به یاد می آورند تو را.

شاخه گلی روی این نیمکت خالی می گذارم تولدت مبارک ، که هیچ کس برنمیداردش (شاید هنوز هم آن شاخه گل همانجا مانده باشد تنها )، نامه ای از حرفهای نگفته، که نخواهی خواندش.

درست مثل آن روزها سرشار از احساس، احساسی که دقایقی بیش به طول نخواهد انجامید. تو رفته ای و من به این می اندیشم که چرا آمدی.

 

هر عابری که می گذرد با این امید که تو باشی سر را بلند می کنم، نیستی، نیستی تو.

با خود گفتم و باتو نیز اگر به آن سالهای دور باز می گشتیم و تو باز ماندنمان را مشروط می ساختی می پذیرفتم. و تو نفهمیدی که چه می گویم. چه قدر برای نفهمیدن بزرگ شده ای و چه قدر برای فهمیدن دیر است.

چرا نمی گذری ای عابر کوچه ها انتظار مرا بس.

شازده کوچولو را یادت هست؟ یادم هست، برایت قصه ننوشتم اگر می دانستی.

گاهی زندگی چقدر دروغ می گوید و تو بیشتر. و چه قدر شیرین است دروغ های خوب را باور کردن.

اینجا خزان است همچون دل من . بهار بودنت را ندیدم بودنت همیشه خزان بود و زمستان. من سردم بود و هیچ وقت گرم نشدم. دلگرم آمدنت بودم که ... نیستی، نیستی تو.

گفتم بیا و دمی باش گفتی با تو ؟ گفتم من ضمیر نمی دانم فقط باش و تو هست شدی. تمام نیست های دلم هست شد و تمام امید های دلم تمام شد. همیشه یک جای کار می لنگد. لنگ لنگان آمدم. پای آمدن نداشتم. همیشه آدم ها بیش از آن که بیایند می روند. مرا ببخش که نیامده رفتم پای ماندن نداشتم. نمی دانم اشتباه آمدنم بود یا رفتنم.

دیگر در دلم امیدی نیست آمدنت را و چگونه آدمی زنده است بدون امید. من به مرگ خود اعتقاد دارم همچون به نبودنت.

روی سنگ مزارم می نویسم به خط روشن دلان که با چشم دل بخوانند. تو نخواهی خواند این را به صیغه مخاطب نمی نویسم.

لیلا

همو که دوستش داشت

+ شب تولد توست ستاره ها رو تک تک/ به عشق تو شمردم تولدت مبارک

+ پسرک دست فروش رو به دختر کرد و گفت ۳تا بخر هزار تومن خدا به اونی که دوسش داری برسونتت، دختر مکثی کرد چشمانش تر شد و گفت : مرد .

+ اردی بهشت 1387

+ اردی بهشت 1386

Hurt

Christina aguilera

Hurt

Seems like it was yesterday

When I saw your face

You told me how proud you were

But I walked away

If only I knew

What I know today oooh…

I would hold you in my arms

I would take the pain away

Thank you for all you’ve done

Forgive all your mistakes

There’s nothing I wouldn’t do

To hear your voice again

Sometimes I want to call you

But I know you won’t be there woah

I’m sorry for blaming you

For everything I just couldn’t do

And I’ve hurt myself by hurting you

Some days I feel broke inside

But I won’t admit

Sometimes I just want to hide

Because it’s you I miss

You know it’s so hard to say good bye

When it comes to this woah aai

Would you tell me I was wrong?

Would you help me understand?

Are you looking down upon me?

Are you proud of who I am?

There’s nothing I wouldn’t do

To have just one more chance

To look into your eyes

And see you looking back woah…

I’m sorry for blaming you

For every thing I just couldn’t do

And I’ve hurt myself

If I had just one more day

I would tell you how much

That I’ve missed you

Since you’ve been away oh…

It’s dangerous

It’s so out of line

To try and turn back time

I’m sorry for blaming you

For everything I just couldn’t do

And I’ve hurt myself by hurting you…

صدمه

به نظر میرسه همین دیروزبود

که من به چهره تو نگاه کردم

تو به من گفتی چقدرسرافرازهستی

ولی من دور شدم

اگر من می دونستم

چیزی که امروز می دونم

تو را در اغوشم می گرفتم

و غم هاتو از بین می بردم

ممنون به خاطر تمام کارهایی که انجام دادی

اشتباهاتتو ببخش

گاش می تونستم کاری انحام بدم

که یکبار دیگه صداتو بشنوم

گاهی وقتها می خوام بهت زنگ بزنم

ولی می دونم تو دیگه اونجا نیستی

معذرت می خوام

به خاطر اینکه تورا سرزنش کردم

برای تمام چیزهایی که نمی تونستم انجام بدم

و با صدمه زدن به تو به خودم صدمه زدم

بعضی روزها احساس دل شکستگی می کنم

ولی نمی خوام قبول کنم

گاهی می خوام پنهان کنم

که تو را از دست دادم

می دونی خداحا فظی خیلی سخته

می تونی به من بگی که دارم اشتباه می کنم؟

میتونی کمکم کنی که بفهمم؟

تو با تحقیر به من نگاه می کنی؟

 یا به من افتخار می کنی؟

کاش می تونستم کاری کنم

که یکبار دیگه فرصت

نگا ه کردن به چشمهای تو را داشته باشم

و ببینم که تو به من نگاه می کنی

معذرت میخوام

به خاطر اینکه تو را سرزنش کردم

برای تمام چیزهایی که نمیتونستم انجام بدم

و به خودم صدمه زدم

اگر فقط یک روز بیشتر داشتم

می تونستم بهت بگم که از وقتی رفتی

چقدر دلتنگم

این غیر ممکنه

که تلاش کنی و زمان برگردونی

من معذرت میخوام

به خاطر اینکه تو را سرزنش کردم

برای تمام چیزهایی که نمی تونستم  انجام بدم

و با صدمه زدن به تو به خودم صدمه زدم

دانلود آهنگ Hurt

+ وقتی آهنگی تمام همه چیزت شود.

+ اینطوری حرف نزن ، چطوری؟ ، مثل خداحافظی، پس چی جور حرف بزنم؟، مثل یه شب بخیر ساده، خداحافظ.

+ خودخواه؟ شاید.

+ میخوای مچمو بگیری؟، من از تو سوال میکنم چون به تو و جوابی که بهم میدی مطمئنم.

چه قدر برای خوردن یک سیب تنها مانده ایم

ُتایتانیک

و بعضی رویاها چه قدر زود تعبیر می شوند و شاید بیدار خواب دیده ام دیشب.

تمام شب را با آسمان هم نوا بودم و چه غریب مانده ای ای آسمان من .

بعد از سه سال : موهام بلند تر شده و چونه ام یه ذره ریش داره و این مهم ترین اتفاق است.

ارتباطات محدود به فتل اونم تو دانشگاه  پس ۱۲۵۵۰۰ فیش موبایل ... ؟!

چه قدر دلم برات کوچیک شده بود.

چه قدر دلم واسه صدات ... آره یادم بود ... بزرگ تر شده بود.

چه قدر برای خوردن یک سیب تنها مانده ایم.

چه قدر دروغ برای اینکه من اذیت نشم چه قدر احترام واسه من!

چه قدر دلم می خواد تمام دیشب رو بنویسم تمام این سالها رو بنویسم که همشو بخونی.

چه قدر خوش خیالم.

چه قدر امروز ظهیرالدوله دل انگیز بود.

چه قدر فروغ دلش از غمم سرشار بود. کتاب را باز کردم به نام تو ای فروغ عزیز شکوفه ی اندوه را برایم خواندی. آن پسرک چرا کنارم نشست و خواست که شعر شکوفه اندوه را برایش بخوانم او چه می دانست که تفال من نیز همان شعر بوده است.

اردی بهشت 1385

اردی بهشت 1386

اردی بهشت 1387

چه قدر بندیخچال خوب است هوایی برای به تنهایی نفس کشیدن و چه قدر باران بارید و ابرها و ابرها که تمام قله ها را فتح کرده بودند.

شب به سحر خواب می بینم که دارم خواب می بینم

هرشب سر بر بالین می گذارم به امید دیدن تو ... شاید ... شاید روزی در کوچه های رویاهایم ... شاید ... می دانم ... می دانم ...

هر صبح چشم می گشایم به امید یادآوردن رویایی که تو در آن جریان داری ...

فکر می کنم فکر می کنم فکر می کنم ... چیزی به یاد نمی آورم ... در تفاله ی خاطراتم چیزی شبیه نیست هست ... همین

شکلات

با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم،اونم بچه بود
سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد
دید که منو می شناسه،خندیدم
گفت:"دوستیم؟" گفتم:دوستِ دوست
گفت:"تا کجا؟" گفتم:دوستی که " تا" نداره!
گفت:"تا مرگ؟" خندیدم و گفتم:من که گفتم "تا" نداره!
گفت:"باشه،تا پس از مرگ" گفتم:نه نه نه نننننننه،"تا" نداره!
گفت:"قبول،تا اونجا که همه دوباره زنده می شن،یعنی زندگی پس از مرگ؛بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟"
خندیدم و گفتم:تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه " تا" بذار،اصلاً یه "تا" بکش از سر این دنیا تا اون دنیا،اما من اصلاً براش "تا" نمی ذارم
نگام کرد،نگاش کردم،باورنمی کرد
میدونستم اون می خواست حتماً دوستی ما "تا" داشته باشه،دوستی بدون "تا" رو نمی فهمید!
 
گفت:"بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم." گفتم:باشه،تو بذار
گفت:" شکلات،هر بار که همدیگرو می بینیم،یه شکلات مال تو یکی مال من؛باشه؟"
گفتم:باشه،هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات تو دست من
باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم،دوستِ دوست
من تندی شکلاتمو باز میکردم،میذاشتم تو دهنمو و تند و تند می میکیدم
می گفت:"شکموووو! تو دوست شکموی منی"
بعد شکلات می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
می گفتم:بخووووووووورش
می گفت:"تموم میشه، می خوام تموم نشه؛برای همیشه بمونه"
صندوقش پر از شکلات شده بود،هیچ کدومشو نمی خورد،من همشو خورده بودم
گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما،اون وقت چی کار می کنی؟
گفت:"مواظبشون هستم"
می گفت:"می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو و می گفتم:نه نه ننننننه!!!"تا" نه، دوستی که "تا" نداره
یک سال،دو سال،چاهار سال،هفت سال،ده سال؛بیسسسسسس سال شده
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم،اون همه شکلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه،می خواد بره؛بره اون دور دورا
میگه:"می رم اما زود بر می گردم!"
من که می دونم میره و برنمی گرده،یادش رفت شکلات به من بده؛من که یادم نرفته
یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:این برای خوردنه
یه شکلاتم گذاشتم کفه اون دستش: اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش،هر دو تاشو خورد
خندیدم،می دونستم دوستی من "تا" نداره،می دونستم دوستی اون "تا" داره،مثل همیشه
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!؟!

دانلود فایل صوتی متن

برای S u T u R n  عزیز

بی قانون

- هوا ابری است اما ملایم است. بار دیگر در لندن هستم. شهری که دوستش دارم و مرا با هزار نخ مرئی و نامرئی به رؤیاهایی وصل می کند که هرگز از من جدا نشده اند.

- نمی دانم. بعضی وقت ها حرف هایش به نظرم خیلی قابل قبول است، اما همیشه از این که آدم ها را خیلی سیاه و سفید می بیند وحشت می کنم. همین اورلف را مثلا، چشم دیدنش را ندارد چرا، چون اورلف نویسنده ها و شاعرانی را دوست دارد که چندان مورد قبول حزب نیستند. تولیا می گوید آخر سر این اورلف جاسوس از آب در می آید.

- خیلی وقت ها ممکن است دلیل محکم تری باشد، اما کسی باورش نمی کند. می گویند یک روز زنی از نجاری می خواهد برایش کمدی بسازد. نجار این کار را می کند و مزدش را می گیرد و می رود. فردای آن روز زن پیش نجار می آید و می گوید که کمد خوب درست و هروقت قطار از کنار خانه می گذرد، کمد می لرزد و سروصدا می کند. نجار ممی آید و کمد را بررسی می کند و ظاهرا هیچ نقصی در آن نمی بیند. می رود توی کمد و در را میبندد تا وقتی قطار آمد، از تو ببیند کجای کارش عیب دارد. در همین حال مرد خانه می آید و از سر اتفاق در کمد را باز می کند و نجار را در آن می بیند. با خشم فریاد می زند:" این تو چی کار می کنی؟" نجار می گوید: "اگر بگویم منتظر قطارهستم که باور نخواهی کرد."

- این همه درباره ی سال و زمان حساسیت نشان ندهید. شما که در کار شعر و شاعری هستید نباید زیاد سخت بگیرید. زمان مگر چیست؟ خطی قراردادی که یک طرفش گذشته است و ان قدر می رود و می رود تا به تاریکی برسد. طرف دیگرش هم آینده است که باز دو سه قدم جلوتر می رسد به تاریکی. خب همه این جوری زاضی شده ایم و داریم زندگی مان را می کنیم. بعضی وقت ها می بینی یکی از ما از این خط ها خارج می شویم. پای مان سر می خورد این ور خط که می شود گذشته، یا یک قدم آن طرف خط به آینده می رویم.

خلاصه ای از کتاب و نقد آن در قسمت ادامه مطلب می باشد.

پ.ن : ممنون بچه ها مخصوصا بلنداکس عزیز برای انتخاب کتاب ... لذت بردم.

ادامه نوشته

منبع

امتحان میان ترم فوق العاده بود اون قدر خوب که من سر جلسه داشتم رمان می خوندم کتاب دو قدم این ور خط (احمد پوری) خیلی جالبه امشب تموم میشه گزیده هاشو میارم اینجا.

وای که استاد دانشگاه بودن هم چه حالی داره امروز واسه خودم و خودشون استادی بودم اما فقط امروز و فرداست کاش هیچ وقت از شمال برنگردی من همش بشم استاد دانشگاه.

تنهايي وقتي خوب است كه تنها باشي. وقتي توي جمع هستي و تنهايي ، تحمل حضور ديگران ، خود عذابي اليم است.

دلم می خواست منبع این جمله رو هم بنویسم اما نمیشه ... منبع : از تو .

 

غیبت

عناوین خبرها:

نیم نمره از دست رفت

مشروح اخبار:

به گزارش خبرنگار ارسالی ما به کلاس درس قلی زاده، دیروز یعنی آخرین روز فروردین ۸۸ دکتر با مشاهده ی جمعیت ۸ نفره کلاس حضور و غیاب فرمودند و به اطلاع رساندند که نیم نمره از پایانی غایبین کسر خواهد شد. در این راستا امروز یعنی اولین روز اردیبهشت ۸۸ جمعی از ۴۰ دانشجو سر کلاس حاضر شدند اما استاد مربوطه نیامدند و جمعی را در خماری نشاندند.

خلاصه خبرها :

ای استاد ای مودب ای استاد پروژه من، نیم نمره هم نیم نمرست اون ۴۰ نفر بهش نیاز دارند اما کلاسات به درد همون ۸ نفر می خوره !

پ.ن: این روزها چقدر غایبم در زندگی، این روزها چقدر همه چیز غایب است، این روزها چقدر نیست هست ... این روزها ...