پایان نوشت
من بودم و چاه کوفه .
چاه کوفه هم پر شد .
من بودم و چاه کوفه .
چاه کوفه هم پر شد .
ببین زندگی چقدر قشنگه وقتی کلی کار پروژه داری اما پی سی نداری صبح رو به شب می رسونی کارت مونده رو هوا ولی فلانی و فلانی راحت با لپ تاپ اش کار می کنه ... بعد وقتی بهش میگی میگه کی با پی سی پیشرفت می کنه تو همش داری غر می زنی !هان؟ آهان ! این فقط یه درد دل با توئه اینجوری با پا میای تو بغضم ؟ باشه خودت خواستی خوبه حرفامو حراج کنم ؟ آره آره زندگی خیلی قشنگه مخصوصا اون روز که تو رفتی ، مگه نه ؟! خیلی کیف کردی نه ؟ خوش می گذره ؟ به ما که خیلی مخصوصا اون روز که رفتیم اتاق جدیدمون رو دیدیم که از سر و روش کثافت می باره ، زود اومدیما اما اتاق خوبا رو دادن به نور چشمی ها ! نه وایسا حالا قسمت خوبه ماجراست ، دوشنبه شب : وقتی که اس.ام.اس میاد که میلهاتونو چک کنید سند بدبختیمون توشه ! حالا چی هست ؟ :
با سلام و خسته نباشید
پروژه های درس مهندسی نرم افزار 2 در روز 4 شنبه 27 شهریور بین ساعت 1.5 تا 3.5 در دانشکده تحویل میگردد. حضور تمامی اعضای تیمها الزامی است .
با تشکر
معطر
به به به به ! می گم چه خاکی به سرمون بریزیم ؟ چی کنیم ؟ همون بهتر خاک به سرمون بریزیم چون کار دیگه نمی شه کرد !
نه وایسا چرا خسته شدی بذار حالا قسمت خوبه ماجرا مونده : دوست داری خوابگاهت آتیش بگیره ؟ خیلی جالبه ها هیجان داره . به چه زندگی توپی فکر کن زندگیت تو یه لحظه سیاه بشه ، قشنگه ، مشکی رنگ ... چیه؟ فرمودن : عشقه ! اهک ! چه غلطا !
نه حالا چرا میری تازه رسیدیم به جاهای رمانتیک فیلم ، می گه بچه ها آن شین یه کنفرانس بذاریم واسه پروژه ( طبق روال معمول ) ، میگم من که الآن وسط آتیش سوزی خوابگاهم . میگه : ... هیچی نمی گه ، چرا نمی گه ؟ ای خدا چه قدر ما مهمیم واسه همه ، مرسی از توجهتون پیشاپیش !
راستی چرا اون شب شما گفتی شبت خاکستری ؟ فرداش که ما از صبح تا شب خوابیدیم ؛ سحر هم خواب موندیم ، نه مامانی بود که اذیتش کنیم نه عروسکی بود که بازی کنیم ، فقط یه خورده نیاز خوابمون زیاد بود به اندازه یه عمر ! کی گفته : این دنیا رو به بیداری سپری کن که عمری خواهیم خفت ! ، می خواستیم از حماقت بشر سوئ استفاده نکنیم ! می فهمی چی می گم؟

می دونی تمام امروز دلم به چی خوش بود ؟ همه اون 10000 تومنی که فردا می گیرم ، گاو ، لبخند فلج تو ، هر یه ساعت 1000 تومن به دلخوشیم اضافه می شد .
بیبن می گم قشنگیای زندگی من خیلی زیادن مثل زندگی تو پس الکی خودمون رو فریب ندیم به قصه شهزاده اسب سوار و مخلفاتش ! این فقط سه روز از زندگی منه ، توئه ، پس به رو خودمون نیاریم ، باشه ؟

۵ شنبه عصربود ، دل دل می کردم که برم کوه یا نه ؟ با زبون روزه ! خوب سخته کمی، می ترسیدم کم بیارم ، تا اینکه معصومه س م س زد که فردا میای؟ اینو که گفت دیگه نتونستم جا بزنم و گفتم میام اما می ترسم کم بیارم مقتدرانه گفت : اولا کم نمیاری دوما شیرپلا میبینمت . و مریم گفت وقتی روزه ای خدا خودش انرژی شو می ده .
صبح بعد سحر عزممون جزم شد و این جمله گروه رو با خودم تکرار كردم:براي يه قهرمان هيچ فرقي نمي كنه !
ساعت 7 پاي مجسمه بودم و ساعت 8/5 بالا، ٌشيرپلا با بچه ها ! معصومه 10 دقيقه اي بود اومده بود بالا و با دوست همنوردش بهزاد منتظر بود.
با آقاي بهزاد هم آشنا شديم و همون از ابتدا بحثي جنجالي درمورد اعتقادات مذهبي درگرفت و دو طرف از موضع خودشون پايين نيومديم .
بعد از ساعتي از طرف اوسون پايين اومديم . مسير اوسون بسيار زيباست و طبيعت بكري داره . در راه از طرف رودخونه كلي تمشك چيديم.
در راه بازگشت از پيرمرد فال فروش فال خريديم همين كه فالمو باز كردم الند گفتم : فغان كه بخت من از خواب برنمي آيد بهزاد كلي خنديد و گفت حدس بزن فال من چيه گفتم : الا يا ايهاالساقي ... گفت ايول زدي تو هدف!
و ساعت 14 برگشتم !
واقعا دیدم که خدا خودش انرژی شو داد .
جاي همه دوستان سبز بود و اين گلها تقديم به شما!
هميشه منتظر آمدن ها بودم ، آدم ها ، اما آدم ها بیش از آنکه بیایند می ورند ، و شاید من می روم ، من که قاصدکی هستم در دستان باد ، بی سرزمین تر از باد ، می روم و می روم ، به هر منزل که میشینم دلی دلبسته ام گردد ، دلم دلبسته اش گردد ... همیشه منتظر آمدنش بودم ، آمدنی که رفتنی نباشد ، اما هر آمدنی را رفتنی است و هر سلامی را و داعی ، در خواب می دیدم که می آیی ... اما ... همیشه اماهایی وجود دارد باید ها و نباید هایی شاید ها و نشاید هایی ، هیچ چیزمال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال می کند دلبستگی هایی به آن دارد ، بعد یکی یکی آن ها را از آدم می گیرند. یادت هست گفتم صدای دخترکی که گریه می کرد از دور می آمد و حالا احساس می کنم آن دخترکی که صدای گریه اش می آمد خودم بودم، مگر نمی شود آدم صدای گریه خودش را چند سال پیش شنیده باشد؟ مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟
هنگام شادمانی به ژرفای دل خود نظر می کنم، میبینم که شادمانی از همان سرچشمه جاریست که اندوه ام از آن جاری بوده است و هنگام اندوه و غم ، باز به ژرفای دل روم، می بینم که به راستی گریه هایم برای همانی است که روزی مایه شادی ام بوده است.
هم برای اشک من دست بوده ای هم برای زخم من اشک ... اما ... دستهایت دیدند اشک من تمامی ندارد و اشک هایت از زخم های مکرر و التیام ناپذیر من به بغض سکوت رسیدند.
می شود لحظه ای را در یک مکان، تا ابد بر جای نگاه داشت ... اما ... چیزی بیش از یاد بیش از عکس، بیش از نامه ها، بیش از نخستین ها تو را زنده نگه می دارد :
در گذشته ها به دنبال لحظه های ناب گشتن، آشکارا به معنای آن است که آن لحظه ها اینک وجود ندارند، آتشی که خاکستر شده ، عزیز من ، آتش نیست ، حتی اگر داغ داغ باشد .
تمام لحظه بر عهد سبزمان زیر درخت سیب سوگند می خورند، تمام دانه های تسبیح چوبی ام سوگند می خورند، تسبیح من که به رنگ شب هایمان است که به دستان گرم تو تبرک جسته اند و با مهر بوسه ات تقدس یافته اند سوگند می خورند، تمام عقیق های آبی دنیا، تمام فرفره های رنگی زیبا، تمام کتاب ها کتاب ها، تمام شعر ها و شعرها ، تمام یادها و یادها ، سوگند می خورند ... تا ماریا ، سمبل پاکی و صداقت، باد را به تسخیر خود در آورد. بزرگ خواهم شد می دانم می دانم .
سفید ... حالا همه چیز سفید می شود . نه زمینی، نه آسمانی، و نه فضای بین این دو، تنها سکوتی محض خواهد بود و بس. به بی صدایی سنگین ترین ریزش برف در ساکت ترین طلوع خورشید ...
پ.ن : این روزها شارژم دیر به دیر تموم میشه ! نکته !
پ.ن : :-*
به خودم تبریک می گم برای تحمل این ز.ن.د.گ.ی.
Artist(Band):T.A.T.U
Mama papa forgive me
Out of sight
Out of mind
Out of time
To decide
Do we run?
Should I hide?
For the rest
Of my life
Can we fly?
Do I stay?
We could lose
We could fail
In the moment
It takes
To make plans
Or mistakes
Thirty minutes, a blink of an eye
Thirty minutes to alter our lives
Thirty minutes to make up my mind
Thirty minutes to finally decide
Thirty minutes to whisper your name
Thirty minutes to shoulder the blame
Thirty minutes of bliss, thirty lies
Thirty minutes to finally decide
Carousels
In the sky
That we shape
With our eyes
Under shade
Silhouettes
Casting shame
Crying rain
Can we fly?
Do I stay?
We could lose
We could fail
Either way
Options change
Chances fail
Trains derail
Thirty minutes, a blink of an eye
Thirty minutes to alter our lives
Thirty minutes to make up my mind
Thirty minutes to finally decide
Thirty minutes to whisper your name
Thirty minutes to shoulder the blame
Thirty minutes of bliss, thirty lies
Thirty minutes to finally decide
To decide
To decide, to decide, to decide
To decide
To decide, to decide, to decide

مادر پدر مرا ببخشید
از دل برود
هر آنکه از دیده رود
زمان تصمیم گیری به سر رسیده است
فرار می کنیم ؟
باید پنهان شوم؟
بقیه ی عمرم را
به پرواز بگذرانم
یا بمانم ؟
میشد ببازیم
یا شکست بخوریم
در لحظه ای که
طول می کشد
تا نقشه بکشیم
یا اشتباه کنیم
30 دقیقه، در یک چشم بر هم زدن
30 دقیقه تا تغییر زندگیمان
30 دقیقه تا عزم کردن جزمم
30 دقیقه تا تصمیم نهایی
30 دقیقه تا زمزمه نام تو
30 ذقیقه تا به گردن گرفتن گناه
30 دقیقه تا خوشبختی
30 دروغ
30 دقیقه تا تصمیم نهایی
چرخ و فلک ها
در آسمانی که
در چشمان ما شکل می گیرد
زیر سایه
اشباح
شکل گیری شرمساری
گریه باران
پرواز کنم ؟
بمانم؟
می شد ببازیم
می شد شکست بخوریم
در هر دو حال،
امکانات تغییر می کند
فرصت ها از دست ممی رود
قطارها از خط خارج می شوند
30 دقیقه، در یک چشم بر هم زدن
30 دقیقه، در یک چشم بر هم زدن
30 دقیقه تا تغییر زندگیمان
30 دقیقه تا عزم کردن جزمم
30 دقیقه تا تصمیم نهایی
30 دقیقه تا زمزمه نام تو
30 ذقیقه تا به گردن گرفتن گناه
30 دقیقه تا خوشبختی
30 دروغ
30 دقیقه تا تصمیم نهایی
تا تصمیم نهایی،تا تصمیم نهایی، تا تصمیم نهایی، تا تصمیم نهایی
تا تصمیم نهایی،تا تصمیم نهایی، تا تصمیم نهایی، تا تصمیم نهایی
ترجمه از لیلای قاصدک
با بُهتي سرد آرزوهايم را دوره کردم، و دگر بار دوره کردم
هيچم به نظر نيامد که کدامين دعا به جدايي مستجاب شده است
با زباني که از حيرت گنگ گشته بود، گلوي خشک و چشمناني غمبار و صدايي ملتمسانه که اندوه لرزانش مي کرد، فرياد بر کشيدم
کدامين دعا؟
پرسشم جز اشک جوابي در بر نداشت
نه صدايي! نه اشاره اي! نه حتي فريادي، خشمي
هيچ! به جز اشکي سرد که پايان نداشت
باور نداشتم که درخت روياهايم را با دست خويش چنين به سختي خشکانده باشم
مبهوت و سرگردان به دنبال ِ جوابي بودم
و امروز
تنها، و باز هم مبهوت و سرگردان به دنبالِ جوابي براي پرسشِ ديروزم ، پرسشي که هيچ جوابي به جز اشک نداشت
کدامين دعا به جدايي مستجاب شد؟
شنبه شروع شد و به پنج شنبه خاتمه یافت ، و مثلثمان مثلث نشد ، هریک پاره خطی به دنبال سرنوشت خویش ، چه قدر سعی کردم که این مثلث جان بگیرد اما یک ضلع مثلث راضی به تعادل نبود ، تمام روزها درد ، اشک ، آه به امید روزی که جانی دوباره یابد اضلاع مثلثمان ، مثلثمان !
و من به ناکرده ها متهم شدم ، مریم نیز بی گناه بار برداشت ، ای مریم مقدس که بی گناه بار برداشتی به تو توسل می کنم .
پس از این همه درد روحم را چه تسکین خواهد داد ؟ ... کوه ... تنها و پرغرور و من عازم قله های پر افتخار شدم :
تولد مادر است همه در خانه جمعند اما ... تنها قاصدکی به جمع نپیوست تا شادی این روز را به اندوه تبدیل نکند ، عزم کوه می کنم . هیچ کس نیست ، امیر پیشنهاد جلسه شعرخوانی می کند اما روح من کوه می خواهد همین و بس ، هما همراهی ام می کند با اس.ام.اس هایش ، باهم دربند می رویم ، تا شیرپلا یک تنه می روم ، تولد مادر است ، در منظره ای بکر برایش پای کوبی می کنم تا جاودان جاودان سبز بماند ، عزم امیری می کنم ، در میانه راه نفسم به شماره می افتد دریغ از جرعه ای آب ، کوهنوردان همیشه با معرفتند ، به جرعه ای آب مهمانم می کند ، و حالا همنوردان خوبی همچون حاج آقا و حمید دارم ، تا قله توچال یکسره می رویم ، همه انگشت به دهان که چگونه برای اولین بار ۴۰۰۰ متر را با کفشهای غیرکوه بی هیچ توقفی بالا آمده ام ، اما من آموخته ام ، از کوه آموخته ام که صبور باشم و مقاوم و با سکوتی نظاره گر آدمها ، کوه به انسان می اموزد که زود قضاوت نکنیم این را امروز در کوه یادگرفتیم ، و معصومه و حامدان (دو حامد) دوستان دیگری بودند که در بازگشت آشنا شدیم چه قدر انرژی ، چه قدر حرف داشت برای گفتن ، در گروه کوهنوردی همه با هم هستند ، همه رو به یک مقصد ، همه در یک مسیر ، هیچ کس از بقیه کنار نمی گیرد ، سبقت نمی گیرد ، همه برای یکی ، یکی برای همه ، همه با هم غذا می خوریم همه چیز بین افراد تقسیم می شود روی یک سفره ، همه باهم ، صمیمیت موج می زد ، تنها چند ساعت از آشناییمان می گذشت اما چه فداکارانه حمید کوله پشتی ام را تا قله آورد ، لباس گرم داد ، لیمو ترش ! نکته ای مهم و اساسی در کوه !
روز خوبی بود خیلی خوب ، حامد چای مهمانمان کرد ، تمام لذت کوه یک طرف چای کوه یک طرف ، قسمت جالب آلوهای ترشی بود که برایم چیدند وقتی بهش فکر میکنم آب در دهانم جمع می شود ! این یعنی لذت زندگی !
وای باران باران ! وای تگرگ ! خانم های گروه بشکن می زنند و آقایان نگران اینکه چه وقت پایان می گیرد !
و شماره ها بود که رد و بدل می شد تا رابطه هامان عمق بگیرد در کوه ، و عکس تا خاطره هامان جاودان بمانند .
از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است :
دلم برایتان تنگ شده ، به یادتان هستم ، و به عشق شما ماریا گوش می دهم .

جاده ی زندگی گاهی آن قدر میپیچد که گویی مسیر بازگشت را می پیمایم ... در اوهام امروز غوطه می خوریم از ترس فردا ! در این جاده های مارپیچ ، آدامس خاطرات را زیاد که بجوی جایی شیرینی اش را از دست خواهد داد ، تف کن خاطراتت را !
به تو که نمی خوانی مرا : سعی کنیم بیش از آن که از دیگران توقع تاثیر پذیری داشته باشیم ، به گونه ای رفتار کنیم که تاثیر گذار باشیم . وقتی باهم قهریم ،وقتی حالم گرفته است ، حواست باشه SMSی که می خوای برای دوستت بفرستی، اشتباهی برای من نفرستی، خصوصا اگه دارین با هم خوش و بش می کنین!
این روزا شدم مثل س.گ !
وای چه حسی بهت میده وقتی تو یه روز داغون بری شهر کتاب یا کتابای مورد نظرتو نداشته باشه یا اونایی هم که داره گرونه بعدش بری سر صندوق واسه پاکت کلی بگردوننت آخرشم ببینی رمز کارتتو فراموش کردی؟
هیچی با یارو صندوقداره دعوا می کنی!
امروز سرگروهمون به فاطمه گفته بود : لیلا با من مشکل داره !!
بابا من فقط اعصابم خورده ۲ روز نرفتم سرکار کاش امروزم نمی رفتم مثل روبوت بودم ، هنگ کرده بودم ! گرچه همش با بچه ها شوخی می کردم که به روم نیارم اما نمی دونم از کجا فهمیدن که چشام باد کرده و داغونم ! خیلی تابلوئم؟
یه سوال ؟ زندگی سؤاله یا جواب ؟
دوستی در این رابطه مطلبی نوشتند که خوندنش خالی از لطف نیست :
من پیرهن پاره دیگران را نمی پوشم می خواهم پیرهن خودم را پاره کنم !
ضایع می شویم ! آقایون خانومها خوب وقتی واسه نمایشگاهتون سایت می زنین اونجا بنویسین که جمعه ها تعطیله که ما جلوی دوستانمون که از مشهد اومدن تهران مهمون ما هستند تهرانم بلد نیستند و تو یکطرفه صاف می رن تو دهن پلیس، ضایع نشیم ! به قول دوستان اینجا ایرانه به سایت اعتماد نکن ، یه زنگی بزن بپرس ، اما آخه عزیز من مه ساعت 11 شب جایی تلفن جواب می دن که تو ایران جواب بدن ، حالا هی با ماشین تو خیابونای ونک دور خودت بچرخ ، اینجا ایرانه ، برای وقت و هزینه مردم هم هیچ حرمتی قائل نیست .
و اما از این روزها بگم که جالبند ، نه واقعا این تابستون تابستون جالبی بود و پر ماجرا ، کلی بزرگ شدم !
Modigliani
دیروز فیلم قشنگی دیدم ، گرچه اشکمو حسابی در اورد (بگو آخه بچه تو همین جوری قیافت گریه است !) اسمش هست: Modigliani که داستان زندگی نقاشی هم عصر با پیکاسو است. پیشنهاد می کنم . اینم نمونه هایی از نقاشی هاش حتما ببینید ، خیلی جالبند ، او عاشق به تصویر کشیدن زنان عریان بود . در این فیلم تنگدستی و عشق مودلیانی به ژان به نمایش در می آید. جمله ای زیبا که تحت تاثیرم قرار داد :
در اولین دیدار مودلیانی و ژان ، مودلیانی از او درخواست می کند که مدل او شود تا چشم هایش را به تصویر بکشد اما در آخر تصویری بدون چشم نقاشی می کند و در جواب ژان می گوید زمانی چشمانت را نقاشی می کنم که با روحت آشنا شوم ، و در آخرین اثر تصویری از ژان با چشمهایش می کشد (یاد کتاب چشمهایش از بزرگ علوی افتادم )
Atonement
کارگردان فیلم جو رایته داستان حول و حوشه سال ۱۹۳۰ اتفاق میفته و عشق ناکام یک زن و مرد رو به تصویر میکشه.اما جذابیت بصری فیلم به اینه که داستان رمانتیک صرف پیش روی شما نیست.بلکه داستان در کشاکش جنگ جهانی دوم رخ میده. داستان از اونجایی شکل میگیره که دختر نوجوانی ناخواسته شاهد ارتباط عاشقانه خواهرش با پسر جوانی میشود.دیدن این صحنه ارتباط ٬تاثیر ناخوشایندی روی او میگذارد تا جاییکه به دروغ پسر را متهم به اعمال خلاف کرده و او را راهی زندان میکند.بدین ترتیب رابطه دختر و پسر را بهم میپاشد.داستان جلو میرود و دختر کوچک بزرگ شده و دچار عذاب وجدان میگردد. حال باید تاوان دروغ خود را بدهد...
اما آیا این سزاست که همیشه متهم را به جرم اتهامش مجازات کنیم بی آنکه از خود بپرسیم چرا ؟ مگر نه این است که همیشه جامعه در گناه ما شریک است؟

Messengers
یک فیلم ترسناک درام و هیجانی ! ۱۸+

Enchanted
داستان پرنسسی است که از والت دیسنی به دنیای حقیقی را می یابد ، خلاصه داستان:
داستان فیلم از اینجا شروع می شود که جزل ، دختری که در یک خانه در درخت زندگی می کند و دوستان فراوانی دارد ( از نوع حیوان ) به دنبال یک پرنس و بوسه ی عشق حقیقی (True loves kiss) می گردد که ناگهان غولی به وی حمله می کند و او شانسکی توسط یک پرنس نجات داده می شود و پس از آن هم تصمیم می گیرند فردایش با هم ازدواج کنند !
در روز عروسی ، مادر خوانده ی پرنس از ترس از دست رفتن تاجش خودش را به شکل یک پیره زن دراورده و به جزل به عنوان هدیه ی ازدواج یک آبشار آرزو ها می دهد و به او می گوید که جلوی آن یک آرزو کند و وقتی که جزل آرزو می کند مادر ناتنی او را به داخل آبشار می اندازد که به دنیای ما ها ختم می شود. جزل در این دنیا، شلوغی و خشونت زیادی را می بیند و به دنبال کسی است که به او کمک کند که ناگهان یا مردی و دخترش آشنا می شود و مسیر زندگی اش کلا عوض می شود و ...
فیلمی مناسب حال دخترخانم های خوشگل و ناز !

21
کارگردان : رابرت لاکتیک و بازیگران : کوین اسپیسی ، لارنس فیشبورن و …
یاد فیلم ذهن زیبا افتادم ، ذهن خلاق دانش آموزی که به کارت بازی (۲۱) به روشی هوشمند می پردازد ، جالب بود.

crash
"در این شرایط که برای خوب بودن بایدبه دنبال موقعیت ها بود ، دیشب فرصتی دست داد تا به تماشای فیلم crash برنده اسکار بهترین فیلم 2005 بنشینم و حقیقتا باید بگویم که بعد از مدت ها با همه وجود لبریز شدن از حس های خوب .
crash سرگذشت همه ما آدم ها ست . بیانگر سرگشتگی ها و در پی اثبات هویت ها و منیت ها بودن ما آدم ها . crash داستان زندگی آدم های گوناگون در طبقات مختلف اجتماعی است که در تعاملی عادی و در دل روزمرگی های زندگیشون در پی اثبات خود هستند ؛ همه آدم های فیلم وقتی جنبه ناروایشان به رو می آید که تصور می کنند که هویت و منیت آنها مورد تهدید و تحقیر قرار گرفته است و آنها برای اثبات هویت خویش ، دیگری را تحقیر می کنند .شاید جنبه روایی فیلم اشاره به تبعیض تژادی و تبعیض طبقاتی دارد ، اما همه آدم های فیلم سرشار از حس های مشترک و در پی رسیدن به سرگشتگی ها و اثبات هویت های خویش هستند . چندین خانواده که به زیباترین شکل ممکن در داستان در تعامل با یکدیگرند و بیننده به عنوان دانای کل و ناظر خارجی شاهد این تعاملات است که همچون زنجیر در دل یکدیگر قرار گرفته اند .
شاید یکی از زیباترین بخش های این فیلم برای من این بود که یکی از این چند خانواده ، یک خانواده ایرانی هستند ؛ و وقتی در سکانس دوم فیلم دیدم که این خانواده با زبان فارسی با هم حرف می زنند برام بسیار جالب توجه بود . سرشار از حس های خوب بودم وقتی که دیدم در شهری که پر از اقوام گوناگون است - لس آنجلس - یک خانواده ایرانی نیز در این زنجیر قرار داده شده اند و زبان فارسی تنها زبان غیر انگلیسی فیلم است و جالب است که این خانواده ایرانی نیز در دل تبعیض تژادی فیلم قرار می گیرند ، هنگامی که مادر خانواده می گوید : اينها فكر كردهاند كه ما عرب هستيم ، در حاليكه ما فارس هستيم نه عرب !
آدم های crash همانند زندگی همه ما ، آدم های خاکستری هستند که با از حس های متفاوت در درون خود . در شرایطی که منیت و هویت شان به تمسخر گرفته می شود ، دست به هر کار ناروایی می زنند و در جای دیگر جان خود را نیز برای دیگری فدا می کنند .
اين فيلم در بخشهاي زير نامزد دريافت جايزه اسكار در سال 2005 شده بود:
1- بهترين فيلم
2- بهترين كارگرداني براي پل هاگيس
3- بهترين بازيگر نقش دوم مرد براي مت ديلون
4- بهترين تدوين براي هيوز وينبورن
5- بهترين فيلمنامه غيراقتباسي پل هاگيس و رابرت مورسکو
6- بهترين ترانه
و در نهایت موفق به کسب جایزه بهترین تدوین و بهترین فیلم از اسکار 2005 شد ."
به نقل از : راز نو