سپندارمذگان

به قول فرمانروا هما فرمانروا لیلای قاصدک روز سپندارمزگان را بر تمام فرمانروایان این روز تبریک می گه.

به قول فرمانروا هما فرمانروا لیلای قاصدک روز سپندارمزگان را بر تمام فرمانروایان این روز تبریک می گه.
دلم میخواد حرف بزنم خیلی زیاد یه عالم حرف دارم چه قدر عوض شدم !
می خوام یه سری عکس از دانشگاه واستون بذارم من معمولا با موبایلم از سوژه های دانشگاه عکس می گیرم چند تاشو آخر ترمی می ذارم اینجا تا بیبنین دانشگاه یعنی چه!!
wwwشورای صنفی عضو فعال می پذیرد!
کنسل کردن قرار به شیوه ی نوین!
وقتی دعوای اساتید روی برد می رود!
There is a way to be good again

دیشب فیلم بادبادک باز به کارگردانی "مارک فورستر " رو دیدم. بادبادک باز که برگرفته از کتاب بادبادک باز اثر خالد حسینی است اثری است با درون مایه عشق، افتخار، گناه، ترس، رستگاری ... و من بیش از هرچیز وفاداری را در آن یافتم من وفاداری را در چشمان حسن یافتم که کودکانه امیر را دوست می داشت ...
همایون ارشادی در نقش پدر امیر بازی می کند و ایران در کودکی امیر مظهر آبادانی ، هنر و پیشرفت بوده است. شخصیت پدر امیر را خیلی دوست دارم مردی با اقتدار و روشن فکر ، کسی که جلوی زور سر خم نمی کند. پدر امیر در جواب ایراد امیر که می گوید مگر شراب خوردن گناه نیست می گوید تنها گناه دزدی است در دنیا تنها یک گناه وجود دارد و آن هم دزدی است.هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است.اگر مردی را بکشی،یک زندگی را میدزدی.حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی.حق بچه هایش را از داشتن پدر میدزدی.وقتی دروغ میگویی حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی.وقتی تقلب میکنی حق را از انصاف میدزدی. امیر کودک است و اسیر باید ها نباید ها پدرش به او می گوید : بشاش به ریش همهء اون از خود راضی ها!(فکر کنم تو با این قسمتش خیلی حال کنی
)
بزرگترین اتفاقی که در داستان می افتد حرکت به سوی یک پالایش روحی است شاید حرکت از خودخواهی به دیگری را هم خواستن و یا یک نوع حرکت ادیسه وار.
شروع فیلم مانند دیگر فیلم ها کلیشه ایست و با نمایی از آمریکا در بزرگسالی امیر شروع می شود و بعد به عقب برمی گردد به کودکی امیر. سکانسی که کودکان در حال بادبادک بازی هستند سرزندگی از این سکانی می بارد و یکی از زیباترین لحظات فیلم است.
سکانس تجاوز عاصف به حسن درپرده نشان داده می شود گرچه بیش از این نیز نمی توان روی این سکانس مانور داد چرا که چهار کودک بازیگر در فیلم«بادبادک باز» از افغانستان خارج شدند. به نقل از خبرگزاری بی.بی. سی، چهار کودکی که در فیلم «بادبادک باز» به ایفای نقش پرداخته بودند، برای حفظ جان خود و خانواده هایشان، مجبور به ترک افغانستان شدند.
اما صحنه ی بعد آن یعنی روبرو شدن امیر با حسن بسیار عادی است و مانند صبح بخیر اول صبح! و وقتی علی و حسن از خانه ی آنها می روند پدر امیر را نمی بینیم که از خود واکنشی نشان دهد امیر را نمی بینیم که اشکی بریزد مانند شب بخیر آخر شب!
عشق در رابطه امیر و ثریا نمود می یابد اما چه بی روح چه بی حس آنجا که ثریا راز خود ار به امیر می گوید و امیر تنها لبخندی به گوشه لبانش می نشیند !!
سنگسار مرد و زن در استادیوم روح آدمی را به درد می آورد که چنان وحشیانه به نام اسلام با شعار الله اکبر زن جوان را سرنگون می کنند گرچه این حکم ها چندان در ایران نیز به دور از چشم نیست و شاهد سنگسار زنان در جای جای کشور هستیم.
سکانس رقص سهراب برای عاصف چندان حس درد را منتقل نمی کند و برای حس کردنش باید فکر کنیم تا درک کنیم!
بازیگری حسن بسیار قوی است و یکی از ارکان قوی بودن فیلم است.

تمام سهم من این است تمام سهم من این است
چه کسی جز من و تو راز لحظه را می فهمد چی کسی جز من و تو؟

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم
بی تو صدای نفسم می گه که توی قفسم
من واسه آتیش زدنت یه کوله بارشم بسم
دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن
منو که از این روزگار یه خورده کم تر گله کن
منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم
برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
لحظه ها ... لحظه ها ... لحظه ها ... لحظه ها در گذرند

از نگاه منتظرم حسرتی می سازی ... از حسرتم اشکی بر گوشه ی چشمی ...
آی
صبر کنید
تنها ثانیه ها هستند که از این همه تکرار این همه گذر خسته نمی شوند
آی
صبر کنید
نشمارید ... نشمارید
آی
صبرکنید
یک لحظه زمان رو نگه دارید ... من حرف دارم ... فریاد دارم ... بغض ... نه نمی کنم ... گریه ... می کنم ... فقط تو نبین ... خدا ... می بینه؟

پیش از رسول چشم تو نیز
پیغمبران همه تکذیب می شدند .
معجزه نام دیگر چشمهای توست .
تو آنچنان به سحر و شعبده نزدیکی
که هنوز ننشسته
نگران برخاستنت می شوم
و هنوز نیامده
نگران رفتنت .
چشمت اگر نه آب حیات است
پس چرا
با بستن دریچه دیدارت
انگیزه حیات به اتمام می رسد
این خیرگی که در آئینه مانده است
انکار نیست
بهت و حیرت است .
من با تمام وجودم
مهبوت این کرامت معبودم ؛
پرسیده ام هزار قرن
و هر قرن
یکصد و بیست و چهار بار :
چرا، چگونه خدایت .
در سرزمین مردمک چشمهای من
و روستای کوچک قلبم
پیغمبری بدان عظمت
مبعوث کرده است ؟ ...
اما به جز کرشمه و افسون
پاسخ ندیده ایم .
شاید
جای سوال نیست
وقتی که چشم تو
روشن ترین جواب هرچه معماست
محفوظ باد
چشم تو از چشم زخم خلق
و هرگز مباد
که انکار آشکار خلایق
قلب نگاه تابناک تو را
محزون کند .
آری
پیش از رسول چشم تو نیز
پیغمبران همه تکذیب می شدند
معبود را
به آیه های نگاهت
سوگند می دهم
که درس نامکرر چشمت
و مشق عشق مرا
جاودانه کند
حقیقت
تنها معلمی است
که با درس خود یکی است
ای حضرت نگاه !
طلوعت هماره باد .