About Last Night

آقای ... درویش ... مصطفا! ... دل ... آدم ... مثل ...اناره ... درست ... باید ... چلاندش ... درست ... حکماً ... شیره اش ... مطبوعه ... درست ... (بغض) اما ... اما دل آدم را که می ترکانند، دیگر شیره نیست، خونابه است ... بازهم مطبوعه ؟ ...

+ من او

داداشی دوست دارم-2

خدایا تمام سال ها سال اند و تمام لحظه ها لحظه های تو،
شکر!
خدایا من ایوب نیستم اما بواسطه صبری که بر من عطا کرده ای تمام لحظه های سخت و درد را تمام لحظه های بی قراری را تمام لحظه ای نیستی را تمام رنج ها را با ذکر نام تو تاب آورده ام ... اما ... چگونه گریه های مرد را تاب آورم ، نه از من مخواه! من نمی توانم چرا که قدرتش را به من نداده ای. چگونه شاهد پرپرشدن عزیزی باشم که به جرم مهر شب ها می سوزد و روزها می سازد. خدایا به هر آنکه عطیه ی مهر و دوستی عطا فرمایی ظرفیت دلش را نیز زیاد کن و صبر به او ده چرا که هر نگاهی به وصال ختم نمی وشد و چه بسیار مردمی که قرار را به وصال تعبیر میکنند.
+ هق هق شبانه ات، رقص واژه های بی بهانه ات، نا نا نا زی زی زی لا ...
+ خونه پر از رنج سکوته وای دلم تنگه/ گلهای باغچه پیش چشمم وای چه بی رنگه
گل توی گلدون باز دوباره داره می میره/ راه نفس رو بغض بیداد تو می گیره

باز من بودم و  این روح درد آلود

صبحگاهی تابستانی است، نسیم از کنار پنجره به اتاقم سرک می کشد، جز صدای جیرجیرک ها که در ستایشی بی وقفه یار را ذکر می گویند صدایی نیست، یک دستم به آسمان است و دستی بر زمین.
من مه ام پخش می شوم بین زمین و آسمان بین تو و خدا.
دانه هاس تسبیح را یکی یکی زیر انگشتانم لمس می کنم و مجنون وار ذکری زیر لب زمزمه میکنم : استغفرالله ربی و اتوب علیه، العفو، هذا مقامٌ عائذٌ بک من النار ...

24آبان، نگاههای آشنایمان بهم گره خورد و من آبستن نگاهت شدم، حالا 9 ماه گذشته و جنین کوچک دوستیمان بی قرار رها شدن است. و من باید فارق شوم  این نوزاد کوچک را، قلب کوچک را، درد دارد، ترس دارد، اما باید فارغ شد.
24 مرداد

یاد باد آن روزگاران

لحظه ها تبدار است ، قلمم می چرخد ، اثر یک لبخند بر لبانم جاریست ، لحظه ها تبدار است ...
آره عقربه ها چرخیدند و چرخیدند تا برسیم به جمعه 23 مرداد 88
قلب ها در سینه می تپد ، دل ها بی قرار دیدن دوست
معاشران گره از زلف یار باز کنید/ شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند/ وان یکاد بخوانید و در فراز کنید
وقتی وارد سالن گردهمایی می شی انبوه چهره های قدیمی به استقبالت میاد
بیستمین سالگرد تأسیس سمپاده*،


همه دانش آموخته ها از دوره 1 تا 15 جمعند ، همه دبیران اون سال های دور مدرسه ، مجلس انس است و شادی ...

من با داداشی اومدم. خیلی از بچه ها که متأهلند با خانواده اومدند. خیلی از بچه ها دو مرکز شهیدبهشتی و فرزانگان با هم زوج شدند.
یاسمن و شیدا که 4 سال بود ندیده بودمشون و کلی دلم واسشون تنگ شده بود. مریم(عشق فیزیک)، ساناز(عشق فوتسال)، الهه، سمیرا(رقیب اصلیم تو درس)، الهام(رمانتیک، فندق)، مونا، زینب( :) )، مهسا، نسرین (همون که اول راهنمایی سر کلاس هنر به خاطر نمره 17 با شالگردن داشت خودکشی می کرد) ...
محمدرضا پسرعموی ناز خودم که حسابی زحمت می کشید و عرق می ریخت، علیرضا و نوشین با هم ازدواج کرده بودند (فنچ ها)، بچه ی خانم نورمحمدی چه قدر جلوی دوربین شکلک دراورد و سالن رو ترکوند از خنده، فرزاد که مثل همیشه تیکه هاش نابه وقتی بهش گفتن خاطره بگو گفت خاطره بین ما نمیومد جمعمون رو دوست نداشت بعدشم گفت ما تو جشن فارغ التحصیلی سر دخترا رو کلاه گذاشتیم قرار بود 7 تا عکس از اونا بزاریم تو مجله 7 تا عکس از خودمون یه دونه از اونا گذاشتیم بقیه از خودمون (ناکس)، قاسمی(همون که شبیه الهه بود :) ) کچل کرده بود چه قدر بامزه شده بود، خیام هم چه قدر آقا شده بود دو تا شرکت زده تو تبریز و سخنرانی جالبی هم کرد که باید کانون سمپاد بیشتر روی فعالیت اقتصادی تمرکز کنه ... کلی عکس انداختیم، با خانم طباطبایی و بچه ها ... کلی پذیرایی شدیم ... و در غروبی زیبا با یه کوله بار پر از خاطرات قدیمی برگشتیم.
جویای راه خویشتن باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم
                               حقیقت را
                                           آزادی را
                                                      خود را
در میان راه می بالد و به بال می نشیند
                               دوستی که توانمان می دهد
                                           تا برای یکدیگر مأمنی باشیم
و یاوری
           این است راه ما
                              من و تو !
یادش بخیر این شعرو تو جشن فارغ التحصیلی یادگاری نوشتم تو مجله واسه بچه ها.

* سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان : تیزهوشان

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه روز خوب چون اون دختره که واسش نوشتی منم : لیلا ... دیگه دلگیری نیست . یادته گفتم عذاب وجدان دارم ، گفتم از اینکه با تو برخورد بدی کردم ، اما تو نمی دونستی واقعیتش زیادی نمی دونستی و دلیلش هم سکوت های همیشگی من بود می دونم حق داری رفیق .

امروز چند تا قرص کوه بالا انداختم تا از بی کوهی نئشه نشم ... خمارم .

مگه می شه کوه باشم و یاد تو نباشه ؟!همش تو گوشم زمزمش بود ...

برای تو : آهنگ کوه از علی لهراسبی اینم لینکش : http://www.semital.com/song/38378.htm

من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری می رسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل می کنی مجبور میشی

تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم

خودم گفتم که تلخه روزگارت
من و بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مـرد و راه بغض و سد کرد
به خاطر خودت دستاتو رد کرد
منم اونکه تو رو داده به مهتاب
کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
می خوام یادم بره، دست خودم نیست
با چشم تر اگه تو مه بشینی
کسی شاید شبیه من ببینی

تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم

چته؟ :(

تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
 نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
 پابرهنه نمی شه برگردم ؟
 پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
 رویا را
 رویا را کجا زیارت بکنم ؟
 در عالم خواب
خواب به چشمام نمی آد
بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
یک و دو
 سه و چهار

+ پرسیدم می فهمی ؟  چرا جوابمو ندادی؟

+ پست قبل کاملا سیاسیه ، اینم من باید بگم ؟

این روزها مردها تنهایند

این روزها مردها خسته اند

اینها اینجا اتفاق تازه ای نیست

اتفاق تازه این است

که این روزها مردها را باز زیر شوک الکتریکی می برند

و کار چنان طولانی است

که شارژ دستگاه تمام می شود

و صدای نعره های یک مرد

در تمام دخمه های بند می پیچد

این روزها فرق مرد و نامرد این است

که مردها را شوک برقی هم به حرف زدن وا نمی دارد

و ورق کاغذ در حسرت تنها یک امضا ماندست

زندانبان بی حوصله است

و شحنه عاصی

چیزی نمانده که دیوارهای سلول به نعره در آیند

که آزادش کنید

    آزادش کنید

    ...

اما بعید است صدایی از کسی بیرون آیند

                                 حتی زمزمه ای

که کسان دیروز همه ناکسان امروزند

مردگانی که با جلال و جبروت روی دوپا راه می روند

و صدای تیشه ی فرهاد برایشان تلنگریست

از زنده بودن و هرگونه نبودن

که آزارشان می دهد

خواب نازشان را آشفته می کند

زنگی که زنگار ریا و فریب و ادعا را می زداید

 

حال که بر کوس رسوایی نامردان کوبیده شد

چرا اکنون رستاخیز عاشقان زمین نباشد

رستاخیزی به دعوت تیشه ی فرهاد

به دعوت نعره های یک مرد در زندان


+ همون شب که دوباره همه وبلاگتو از اول تا آخر خوندم - چرا ؟ شاید چون بی کارم ! - دیدم این مطلب حسابی مناسب این روزهاست !

اسمشو نمی دونم فقط همین قدر می دونم که مثل خودم دیوونست ، البته نه مثل خود من مثل خودش به نظر من همه آدمها مثل خودشون دیوونن و اونا که فکر می کنن نیستن ... واقعا چه فکری می کنن درمورد خودشون که فکر می کنن دیوونه نیستن؟ چرا بعضی ها سعی دارن دیوونگیشونو مخفی کنن؟ اصلا می دونین چیه بعضی ها حاضر نیستن اون عصایی که قورت دادنو بالا بیارن تا شاید یه خورده منعطف شن اونوفت می تونن خم شن رو خودشون و خود واقعی شونو ببینن و خود گم شدشونو پیدا کنن ...
+ چند وقته کوه بدنم کم شده تو این چیزا رو نمی فهمی اگه کوه بدنم کم شه اونوقت مثل  عصا قورت داده میشم اونوقت نمی تونم رو خودم خم شم بپیچم دور خودم خودمو ببینم بعد گم می شم ... یکی منو پیدا کنه ... لطفا .

قرارهای بی قرار

کتابهام مثل بچه هام می مونن البته خیلی می رن پیش این و اون مهمونی و هرچند وقت یه بار باید یه آمارگیری کنم و جمع و جورشون کنم این دفعه که مرضیه چند سری از بچه ها رو برده بود، موقع پس اوردن اشتباهی دو تا کتاب از خودشم گذاشته بود دیروز داشتم می خوندمش دیدم این شعرش مناسبت داره با امروز. شعرهای پخته ای داره ، پیشنهاد می کنم :

قرارهای بی قرار

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار، ابر بهاری، ببار، کافی نیست

چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار کافی نیست

به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند
برای کشتن حلاج دار کافی نیست

گل سپیده به دشت سپید می روید
سپید بختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این انتظار سر برسد
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

-> از کتاب اقلیٌت: فاضل نظری

این دو تا پیامک هم جای توجه داشت !
# هم چاه سر راه تو باید بکنیم/ هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم
   این نامه ی چندم است که، می خوانی/ داریم رکورد کوفه را می شکنیم
   جلیل صفربیگی

# میلاد سبز عدالت مبارک باد. زنده باد میرحسین و پاینده باد جنبش سبز ملت ایران.

+ ای خدای تو برطرف کننده غم و اندوه دلهای من از تو داد دل می خواهم تویی دادخواه و تو خدای دنیا و آخرتی باری به داد ما برس ای فریاد رس فریادخواهان بنده ضعیف بلا و ستم رسیده را دریاب و سید او را برای او ظاهر گردان ای بسیار مقتدر و توانا لطف کن و مارا به ظهورش از غم و اندوه و سوز دل برهان و حرارت قلب ما را فرونشان - دعای ندبه - فریاد فاغث یا غیاث المستغیثین روز جمعه ای که روز میلادت بود از هنجره هامان فریاد شد ای فریاد رس فریادخواهان .

یه جور غم انگیز، خنده دار. یا شایدم یه جور خنده دار، غم انگیز

زندگی ما زندگی جالبیه بین تراژدی محض و کمدی ناب ، دائم داره پیچ می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده دار. یا شایدم یه جور خنده دار، غم انگیز باشه. چیزی ام نیس که وسط شو پر کنه. همه نکبتی ام که دچارشیم مال همینه ... همین که هیچی مون حد وسط نیس. هیچی مون.

+ کافه پیانو

میگم حوصله ی فیس بوک ندارم اه ببین استاتوس آنی رو

 I would love to change the world, but they won't give me the source code...

داره دیوونم می کنه ... چرا ؟ دوباره ...

لمس یک بوسه

همچنان لمس یک بوسه گوش می دم ... البته لینک دانلودشو پیدا نکردم ... به همین قانع شدم » http://www.semital.com/song/29003.htm

اینکه اینقدر آدم اینجا نیستند بهم آرامش می ده ... تا اطلاع ثانوی حس فیس بوک هم ندارم .

نماز !!!

گفت خوش به حالت فکر کنم بین هممون تو از همه نماز قضاهات کمتره ، اصلا نماز قضا داری؟

!!! نمی دونستم بخندم گریه کنم

شرمگینانه با خودم گفتم اما مطمئن باش شیطونی هام از همتون بیشتره .

هنوز تو گوشمه که گفتی دختر خوبی که هستی شیطونی هم نکن . چشم .

یه خورده بازی آروم تر شده . اما خوب خیلی ها از پایانش دل خوشی ندارند ، اما در هر صورت باید به پایان برسه .

این چند روز حس جواب دادن به تماس هامو ندارم . این ماسماسک رو سایلنته آخر وقت بهش سر می زنم در صورت لزوم باهاتون تماس می گیرم .

همه اینباکس ها پره از نامه ای نخونده . تو هم به اینباکس دلت یه سر بزن . زشت .

فائزه جون واسه بابا خیلی دعا کردم ... اظهارات این چند روزش ... نمی دونم ... خوشحالم که آزاد میشه .

گزارش تا این لحظه

این یه بازیه استراتژیه ، خوب از یه مرحله گذشتیم به سختی ، شب سختی بود البته با کمک همدیگه ، حالا وارد مرحله جدید شدیم ، این بازی واقعا تهش معلوم نیست .

+ همچنان درس خوندن تعطیل !

همه رو فرستادم برن اونجا ... تو دلم آشوبیه ...

داداشی دوست دارم

از صبح همه چیز داشت خوب پیش می رفت از 8 تا 14 سر کتاب و جزوه ها متمرکز بودم اما حدودای ساعت 16 بود که همه چیز دوباره بهم ریخت خواب چشمانم رو می آزرد اما اینجا ... نه نمی شه لیلا ... کاش می شد بخوابم و ... اما دوباره یادش مثل خوره افتاد به جونم دوباره پرواز فکر برای یه نقشه ی تازه مثل همه اون نقش های بی سرو ته قبلی که بازیگر نقش اول و آخر خودم بودم نه اینکه اون نقشی نداشته باشه اما همیشه غایبه ... دیدم این طور فایده نداره زدم بیرون یعنی بیرون بودم زدم تو ! دلم شور می زد و می زنه ... تو دلم آشوبه ... هیچوقت تحمل گریه تو رو ندارم دوباره بغض کرد ، ساکت مثل بچه ها ، گفتم چیه؟ چی شده ؟ گفت هیچی نشده ... اما هم اون می دونست چی شده هم من ... همه می دونیم اما ... چرا هیچ کس به روی خودش نمیاره . هرشب تا این موقع خبری ازش نبود اما امشب ... دلم مثل سیر و سرکه می جوشه ... نازیلا اس ام اس داد که ازش خبر دارین ... خدایا خدای خوب این شبهای بی قراری کمک کن . خواهش می کنم دعا کنید.

مبادا عادت کنیم

ا ب پ چ چه چلوسای چوب سبز شوری ! *
نمی فهمی چی می گم نه ؟ آره می فهمم ، می فهمم که نمی فهمی ، می فهمی که نمی فهمم ، نمی فهمم که می فهمی ، نمی فهمی که می فهمم ، نمی فهمم که نمی فهمی ، نمی فهمی که نمی فهمم . فهمیدن یا نفهمیدن مسئله این است . این است ؟ واقعا فهمیدن مسئله است یا درک کردن ؟ چقدر برای فهمیدن دیر می شویم . من تو را ، تو مرا ، و بعد همیشه به یک دو راهی می رسیم
        من
----{
        تو
فرقی نمی کنه که این من کیه یا اون تو ، مسئله فهمیدن و نفهمیدنه نه من یا تو یا او .
چرا همیشه باید به رفتن قبل از رسیدن فکر کنیم ؟ رسیدن نه منظورم بودنه ، مثل دو خط موازی که همیشه با همند اما هیچوقت به هم نمی رسند.
"شاید اشتباهمان این است که فکر می کنیم پایانی وجود دارد. شاید نفرینمان کرده اند!" یادت که نرفته ؟ نقل قول مستقیمه، 29 مارس 00:26.
"ساکنین دریا پس از گذشتن مدتی، دیگر صدای امواج را نمی شنوند! چه تلخ است قصه ی عادت ...!"29 مارس 14:25.



وسوسه های مسموم عادت ، برای تکرارتکرارها تا بینهایت ، و چه بیهوده میاندیشی به پایان ، بنده ی بی آغاز!
من گاه مینویسم , گاه برایت زمزمه میکنم وگاهی سکوت , که مسموم عا دت نشوی ، همیشه با توام ولی نه برای تو و نه هیچکس و میدانم به بودنم عادت نمیکنی به نبودنم هم!...

"آرام تر از همیشه بیا ، با قدم هایی شبیه کودکی هایت! بی فکر، بی غم، بی مرز!" 20 ژوئن 19:25.


* سیمای زنی در دوردست
* نقل قول مستقیمه ... اصولا آدمها رو حرف های خودشون تعصب دارن و قبولشون دارن.

چرا امروز زنگ نزد؟ 

فکر کن هرچهار سال آدم درس بخونه اونم به مدت 6 ماه !
بعد 4 سال که رفتم کتابخونه یه دفعه رفتم تو اون حال و هوا مخصوصا اگه چند تا از بچه های قدیمی رم ببینی ، بعد 4 سال دوباره معصومیت های کودکی !
این کتابخونه های  دخترونه هم در و دیوارش پره از اسم و شماره و نامه فدایت شوم ! بچه درستو بخون !
منو باش چه توقعاتی داشتم که تو زندون موبایلمو نگیرن ازم ! آخه خس و خاشاک این فاطیناز بیچاره چه گناهی داره که باید همپای تو باشه سالی ماهی یه بار خواب می بینی اونم این طفلی رو می کنی تو حلفدونی .
+ امیررضا جونیم  واسه سلامتیت بوس بوس . واسه نهال بهاره ، واسه بابای فائزه ... خداجونم .
+ قهر کرده ! خوب عاشقه اینا هم خوب چه می فهمن عاشقی چه مرضی یه ، می گن تو خیلی سرتری ! سرنری یا خرتری؟!
+ حاجی! یادته اون شب گقتی : دو خط موازی همیشه باهمند اما هیچوقت به هم نمی رسند. ما ز وصال گذشته ایم ، فقط باش. بی خبرم .
+ به نظرتون من بیشتر شبیه بادمجون شدم یا سیب؟؟ هیچکدوم من هم چنان سیب زمینی رو به آب پز شدنم .