شب پر ستاره ی چشمی در آسمان خاطره ام طلوع کرده است
درو شو آفتاب تاریک روز !
دیگر نمی خواهم هیچ کس را بشناسم ...
اسیر!

آری اسیر بودم ، خیره به جبر زمانه و زمان مرا در خود می کشت. و من متعلق ام به نفرت از اسارت !
تمام ثانیه ها را به خورشیدک پس ابر خیره گشته بودم چه نمی دانستم که خورشیدکم نور نیست افکننده ی سایه هاست. خورشیدکی که مرا از من جدا کرد مرا از روییدن بازداشت.
با خاطره ها زیستن خطای محض است چرا که در گذشته ها به دنبال لحظه های ناب گشتن آشکارا به معنای آن است که آن لحظه ها اینک وجود ندارند.باید از گذشته درس گرفت و در حال زندگی کرد و به فکر آینده بود.
باید خاطراتت را نیز به خاک بسپارم درست همان جایی که تو را . باید نامت را در پرانتزی بنویسم که برای همیشه خواهم بست.
اندیشه ی روز و شبم پیوسته این است
"من بر تو بستم دل؟
دریغ از دل که بستم "
افسوس بر من ، گوهر خود را فشاندم
در پای بتهائی که باید می شکستم
افسوس افسوس!
ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد دردانگیز پائیز
با محنتی گنگ و غریبم واگذارید
این منم لی لا جدا جدا ، با آن همه جدایی دراز مدت و حس عدم اعتماد نسبت به همه ...
هیچ کس لی لی به لای لای دلم نخواهد گذاشت و مرگ تنها حقیقتی است که مرا تکمیل می کند.
باید یاد بگیریم چگونه در حضور یک گل قاصدک به احترام زانو بزنیم و احساس کنیم در دنیا هیچ چیز جز ما و این گل قاصدک وجود ندارد برای کسی که می بیند و احساس می کند ، گل قاصدک جا می می شود پر از شراب کهنه مردافکن.
پ.ن : اسمشو هرچی دوست داری بذار وداع نامه ، نفرین نامه ، سوگندنامه ، تسلیت نامه ، ترک اعتیاد نامه ، تاسف نامه ، عشق نامه ، جدایی نامه ، نقطه نامه ... و هر کلمه بی احساس دیگه که بتونه قداست این نوشته رو در حد هیچ پایین بیاره ...
