یه وجب گ.ه یه وجب زندگی

یه وجب گه!

کله این جانب به سان تختی فنری می ماند که هر لحظه ای را منتظر است برای فوران فریاد فنرهای زنگ زده؛

وقتی که از ۵ صبح در ملحفه ات به خود بپیچی و در سرت خیال این را بپرورانی که امروز روز دیگری است  متفاوت از هر روز دگر و ساعت 6:09 با پیامکی می بینی آری امروز یک روز گ.ه.ی* متفاوت است.

* می خوای ببینی زندگی گ.ه.ی چه شکلیه ؟ پس چشماتو باز کن ... من باز کردم کاش نمی کردم ...  اوهوک درست صحبت کن این چه طرز صرف فعله؟

پ.ن ۱ : ۶:۰۹ --> تو حواست کجاست؟ تو دانشجویی؟! فک نمی کنم دانشجو باشی.

پ.ن ۲ : ما سر کلاس رفتیم ! کوئیز دادیم ! از بغل دستیمان نوشتیم ! درست مثل یک زندگی گ.ه.ی ...

پ.ن ۳ : ملحفه به دست به دنبال جایی برای ...

جای خالی ...

سکوت

می خوام بشینم همین جا تا صبح فردا ... تنها ... جای " ... " خالی  ... که با تو پر شود یا تو ...

نه من ماندنی هستم نه تو،  آنچه ماندنیست ورای من و توست ...

 

 

درس و مشق ... زندگی

هفته خوابگاه ها

مسابقه هفت سنگ ، جایزه : ساک دستی * 

مسابقه طناب کشی ، جایزه : یه شونه تخم مرغ ** 

 

* آن روزها رفتند ... آن روزهای خوب ... آن روزهای سالم سرشار

** ما رو بی خیال شو ! لطفا !

 

کلاس الکترونیک... صدای گام های استاد... صدای کشیده شدن ماژیک بر تخته ی سفید ...کتابم را باز می کنم ها کردن ... کنار دستی ام که گویا حوصله اش سر رفته است چشمهایش را به کتابم مهمان می کند ...در همین لحظه وقوع اصطکاکی در زوایای ضمیر من محسوس می گردد... با بلند کردن چشم هایم ریاحی را می بینم که نگاه روشن و پرمعنایی بر من دوخته است...من به رویش نمی آورم که مزاحم کتاب خواندنم است ... کتابم را روی پا جا به جا می کنم...استاد از نصف تخته به این ور نمی آید ... وصفحه بعد لبانم را به لبخندی مهمان می کند...تمام که می شود استاد رخصت میابد از این قسمت برد نیز استفاده کند ...

 

آزمایشگاه الکتریکی(اسیلوسکوپ)

 

کلاس آز الکتریکی ... من با خودم هم اختلاف فاز دارم ...

من تو خدا ... کوه

Top Of Mountains

۱۲روز پیش فاصله ها را پیمودیم؛ با هم ... صدا در یک قدمی ما بود ... حجم آسمان محصور بود در نگاه ما ... (...) ؛ لبخند ؛اشک و جغرافیایی که فاصله هایش تنها قدمی بود ... من ؛ تو ؛ کوه ؛ خدا و یک فنجان چای داغ ...

 

ماشین  داماد

ماشین عروس

سمپادی روزت مبارک!

روزت مبارک سمپادی!صدای سوت؛

صفحه موبایل روشن می شه؛

۱۲، ۱۳، ۱۴، ۱۵، ۱۶، ۱۷، ۱۸ سالگیتو کجا بودی؟

یه ذره فکر کن ! ...

یه کوچولو دیگه فکر کن ! ...

روزت مبارک سمپادی !

سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشانصدای سوت؛

صفحه موبایل روشن می شه؛

۱۴ اردی بهشت چه روزیه؟

تو تقویم دنبالش نباش !

روزت مبارک سمپادی !

 

پ.ن :سمپاد : سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان

 

13ام

می خوام بنویسم از امروز از ساعت ۴:۴۰ تا ۱۹:۱۰ ... نمی دونم چی جور می شه یک روح وسیع رو به حصار واژگان کشید ... نه خیلی سخته ... دربند بودن نبودن - کلاغ ها خوش یومنند غار غار سی قار -آدامس ممنوع ! بوی خوش تجربه ماندنیست - چادری برای نماز نخواندن آخر اینجا مصلی است همه جا می شود نماز خواند و هیچ جا - اینجا نمایشگاه کتاب است - غرفه کودک فرفره (من فرفره می خوام آی گریه میکنم آی گریه می کنم آی گریه می کنی آی گریه می کنی ما فرفره می خواهیم) - سیلی دلسوزی بر فقر فرهنگ ... هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر یادم میاد می ترسم کارم به مستراح بکشه مستراح هم که برق نداره می مونیم بی شارژ !

پ.ن : 13 اردی برزخ ! را نمی شود انکار کرد .

فروغ

 تکرار ... عادت ... دومین پنج شنبه اردی بهشت ... من ... فروغ ...

دمی با فروغ

دیر *

در چشم روز خسته خزیده است
رویای گنگ و تیره خوابی
کنون دوباره باید از این راه
تنها بسوی خانه شتابی
تا سایه سیاه تو اینسان
پیوسته در کنار تو باشد
هرگز گمان نبر که در آنجا
چشمی به انتظار تو باشد
بنشسته خانه تو چو گوری
در ابری از غبار درختان
تاجی بسر نهاده چو دیروز
از تارهای نقره باران
از گوشه های سکت و تاریک
چون در گشوده گشت به رویت
صدها سلام خامش و مرموز
پر میکشند خسته به سویت
گویی که میتپد دل ظلمت
در آن اتاق کوچک غمگین
شب میخزد چو مار سیاهی
بر پرده های نازک رنگین
ساعت بروی سینه دیوار
خالی ز ضربه ای ز نوایی
در جرمی از سکوت و خموشی
خود نیز تکه ای ز فضایی
در قابهای کهنه تصاویر
این چهره های مضحک فانی
بیرنگ از گذشت زمانها
شاید که بوده اند  زمانی !
ایینه همچو چشم بزرگی
یکسو نشسته گرم تماشا
برروی شیشه های نگاهش
بنشانده روح عاصی شب را
تو خسته چون پرنده پیری
رو میکنی به گرمی بستر
با پلک های بسته لرزان
سر می نهی به سینه دفتر
گریند در کنار تو گویی
ارواح مردگان گذشته
آنها که خفته اند بر این تخت
پیش از تو در زمان گذشته
ز آنها هزار جنبش خاموش
ز آنها هزار ناله بی تاب
همچون حبابهای گریزان
بر چهره فشرده مرداب
لبریز گشته کاج کهنسال
از غارغار شوم کلاغان
رقصد بروی پنجره ها باز
 ابریشم معطر باران
احساس میکنی که دریغ است
با درد خود اگر بستیزی
می بویی آن شکوفه غم را
تا شعر تازه ای بنویسی

*  فروغ با آن صدای گرم و دلنشینش مهمانم کرد ...

تفالی بر فال حافظ به نیت فروغ عزیز :

عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد
عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل  حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره ی گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه ! که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد
هر دم اش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

 

با فروغ :

اردی بهشت 1385

اردی بهشت 1386



 

آشفته های دخترکی با ک اضافه


به دنبال لحظه ای ...

"زندگی همه ی اون چیزایی که می خواهیم رو به ما نمی ده. این طبیعت زندگیه"
سرمان را که روی بالش می گذاریم -آخر سرمان در بالش فرو نمی رود زیادی سفت است شاید هم بالش در سرمان فرو نمی رود، که هیچ ، درس هم ، حرف حساب هم ، منطق هم ، هم ، هم ، هم همه ، غوغایی برپاست اینجا هیاهوی نقاب هایی است که در ذهنمان حک شده اند، های فریاد از اندرونی کالبدمان، آری آبستن غمی کوچکم ، با ک تحبیب؟ به گمانم نه، این ک نه ک تصغیر است نه ترحم ، ک غریب ، قریب ، فریب ... اری وقتی که با فریب هم پیمان شدیم و نطفه شکل گرفت ، هیس س س  آبستنکم خفته است ، قاصدکم. با ک؟ نه غریب نه قریب نه فریب با ک اضافه! در پشت در ، برای روز مبادا . ساز باد نیز یاری نمی کند رقصیدنش را ، چرخ ، چرخ ، چرخ ، تهوع ، بالا می آورم خود را پشت آینه ی دستشوییییی ، هر آنچه بود ، آینه ای ، نگاهی ، تمام آنچه نیستی هست ، تمام آنچه هستی نیست ، ضربه ای بر آینه ، تکه ای ، خورد ، خورد می شود دلم ، هزار پاره ، و تو نیز هزار می شوی ، هزار "تو" در دلم ، هزارتوی دلم ... احساس می کنیم که فکر می کنیم ، ما زیاد فکر می کنیم ، آآی زور می زنی که فکرت باز شود ، اما اشتباه نکن آنچه باز می شود چیز دیگر است -اینجا مستراح است!-