دغدقه!

این روزها که التهاب در دانشگاه ها توهین بر زبان ها هتک حرمت در خیابان ها موج می زند چه باید کرد ... مترو سوار شو و به نمایشگاه کتاب برو ... به امامزاده صالح ... به باغ بی برگی (که هیچ کس رازش را ندانست )... دیوان فروغت را بردار مثل اولین ۵ شنبه اردیبهشت هرسال به باغ صفا (آرامگاه ظهیرالدوله) برو و با خودت خلوت کن ... اما  پنج شنبه امسال روزی است که ۱۳ اردی بهشت جهنم می شود ... این روزها همه سه شنبه اند سه شنبه ها همه مال منند ... از دانشجو بودن فقط سرکلاس نرفتن را تجربه نکرده بودی که این روزها این هم تجربه می شود ...

این روزها که فضا فضای تیرگیست زمانی که استاد به نام هنر حجاب دیگری را بازیچه دست خود قرار می دهد ... این روزها که ادم های مسلمان نما (یا مسلمان های ادم نما !) به اسم بسیج به اسم اسلام در خیابان ها رژه می روند تا نفسهای عابران در سینه محبوس شود ... کاش فقط یک پرنده بودیم ...

*
پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "


پرنده از ایوان
پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری میپرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد


پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود

 

*شعری که سر قبر فروغ برام اومد.