به نام خدایی که قاصدکها را آفرید
مادرم هنوز مرا حامله است. هنوز با شیطنت هایم لگد می زنم مادرم را. لگد به سرنوشتم که هرچه سرشت از سر نوشت.
مادرم هنوز مرا حامله است. متولد نخواهم شد من در بی نهایت جوانه خواهم زد.
"مادر تا بی نهایت راه زیادی است" من می گویم و هم چنان لگد می زنم. مادرم آخ نمی گوید. تنها هجای لبش همین سه حرف است عین ... شین ... و من سقوط می کنم از قاف. هیچ وقت شین مادر را قاف نبودم. هیچ وقت.
مادر هنوز هم مرا خواب می کند. مرا خواب می بیند. نمی داند چه می بیند. من می دانم. آه مادر مادر قاصدک کوچکت به زمین سرد خورده دستش را نمی گیری. یاری اش کن تا بلند شود.
آه مادر مادر امروز گفته ای متولد شوم:
و من آغاز می شوم
همیشه آغاز زیباست
همیشه در ابتدا شوق هست هم توان کنکاش برای اینکه دریابی انتها چیست؟
همیشه برای تازه شدن لحظه ها زیباست
آغاز ویرانی من اما زیبا نیست
این آغاز یک برهه ی غم انگیز بریده شده از تمام لحظاتی است که باید شاد طی می شدند!
آری شاد!
مادر 8 فروردین بود یادت هست ؟ آری تو یادت هست اما من در یادم نیست و هر سال به سوگ می نشینم که چرا از یاد برده ام آه مادر مادر کاش می دانستی :
*
تمام صورت او را
صعود دود ز سیگار من کدر می کرد
و من
به آفتاب پس ابر خیره می گشتم
و فکر می کردم
در آن دقیقه که بامن
نه تاب گفتن و
- نه تاب نگفتن بود
و رنج من همه از درد خود نهفتن بود
توان گفتن از من رمیده بود این بار
در آخرین دیدار
تمام تاب و توانم رهیده بود از تن
اگرچه این سخن :
- از تو می گریزم –
را
چه بار ها که به طعنه
شنیده بود از من
توان گفتن از من رمیده بود این بار
چرا؟
که این جداییم از او نبود
از خود بود
و سرنوشت من
آن گونه ای که می شد
بود
"مصدق"
آری مادر و قصه قصه ی دستهای آلوده بود کاش می دانستی . و من به دنبال واژه ها گشتم و شنیدم ندایی را که بر من خواند :
هرکه عمل زشتی از او سرزند یا به خویشتن ظلم کند سپس از خدا طلب آمرزش و عفو کند خدا را بخشنده خواهد یافت
"110 نسا"
و من امید توشتن یافتم و من بازگشتم و یافتم خدا را بخشنده و مهربان . مادر تو هم مهربانی مگرنه؟
مادر من پشیمان نیستم آیا خدا را بخشنده خواهم یافت؟
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را برفراز قتلگاه خویش بوسیدم
"فروغ"
آه مادر قتلگاه من برفراز تپه ای زیبا بود و سرسبز. رو به رویش آب جربان داشبا ماهی های کوچک. در هوایم باد جریان داشت آفتاب می تابید. سرد بود خیلی سرد. بعد گرم شدیم خیلی گرم آتش تمام وجودم را سوزاند . مادر حالیا با این درخت ریشه سوخته یی که به باغ خویش باز می گردد چه میتوانی گفت؟
مادر امروز مرا مهلتی دوباره بخش شاید متولد شوم از بی نهایت .