خواهان نوشتنم اما تنبلی مجالی نمی دهد انگیزه ای برای نوشتن نیست اما حرف ها بسیار است این ذهن آشفته سامان نمی توان دهد حرف هایم را،

یکی از دوستام امروز پرسید:

ببینم! اوضاع چطوره؟ کلا، خوبی؟

گفتم :

خوب اگه میتونی ببین منم میتونم کمکت کنم، اوضاع کلا خوبه، روزها هنوز ۲۴ ساعته و ساعت ها ۲۴ دقیقه و دقیقه ها ۲۴ ثانیه، صبح ها آفتاب طلوع می کنه و شب ها غروب ...

گفت :

خوشحالم که اوضاع خوبه ... بقیشم سرکاری بود، نه؟

گفتم:

نه دیگه اوضاع کلی میشه اینا که خوبند و سرجاش، بعضی موقع اوضاع کلی بد میشه، مثلا گشنه تشنه ... بعد همه این ثانیه ها که گفتمشونو باید صرفشون کرد ... بعد این میشه زندگی، البته با رفع اندک نیازهای زندگی، بعضی چیزارم می فرمایند زشته حرفشم نزن، پس اونا چی؟

گفت:

کدوما؟

گفتم:

خوب می فرمایند زشته نفرمایید دیگه نمیشه که ما بفرماییم، می بریمشون یه جا دور از انظار می فرماییمشون!

می گم به گوسفند آب میدیم بعدشزیر گلوش تیغ می ذاریم یا یونجه، فرقی هم نمی کنه هافقط مسیر سیرش کمی عوض می شه، با این تفاوت که گوسفند نمی دونه واسه چی آب می خوره فقط می خوره.

گفت:

کاش می فهمیدم چی می گی :(

گفتم:

No problem،  خدا هم نمی فهمه، من هیچ انتظاری هم ندارم.

 

*~ :این نوشته ها حق کپی و رایت دارندا چون حرفای دوستمم بی اجازه اوردم . دوستم ببخشید.

*~ :خوب شما بگو ببینم می فهمی من چی می گم؟

*~ :"تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می کشند گریه کردم ، دخترهایی که بعدها از خود متنفر می شوند و مثل یک درخت تو خالی، پوسته ای بیش نیستند، و عاقبت به روزی می افتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همانم پوسته است، و خودشان نمی دانند چرا زنده اند."- عباس معروفی : سال بلوا-