براي يك قهرمان فرق نمي كنه!
۵ شنبه عصربود ، دل دل می کردم که برم کوه یا نه ؟ با زبون روزه ! خوب سخته کمی، می ترسیدم کم بیارم ، تا اینکه معصومه س م س زد که فردا میای؟ اینو که گفت دیگه نتونستم جا بزنم و گفتم میام اما می ترسم کم بیارم مقتدرانه گفت : اولا کم نمیاری دوما شیرپلا میبینمت . و مریم گفت وقتی روزه ای خدا خودش انرژی شو می ده .
صبح بعد سحر عزممون جزم شد و این جمله گروه رو با خودم تکرار كردم:براي يه قهرمان هيچ فرقي نمي كنه !
ساعت 7 پاي مجسمه بودم و ساعت 8/5 بالا، ٌشيرپلا با بچه ها ! معصومه 10 دقيقه اي بود اومده بود بالا و با دوست همنوردش بهزاد منتظر بود.
با آقاي بهزاد هم آشنا شديم و همون از ابتدا بحثي جنجالي درمورد اعتقادات مذهبي درگرفت و دو طرف از موضع خودشون پايين نيومديم .
بعد از ساعتي از طرف اوسون پايين اومديم . مسير اوسون بسيار زيباست و طبيعت بكري داره . در راه از طرف رودخونه كلي تمشك چيديم.
در راه بازگشت از پيرمرد فال فروش فال خريديم همين كه فالمو باز كردم الند گفتم : فغان كه بخت من از خواب برنمي آيد بهزاد كلي خنديد و گفت حدس بزن فال من چيه گفتم : الا يا ايهاالساقي ... گفت ايول زدي تو هدف!
و ساعت 14 برگشتم !
واقعا دیدم که خدا خودش انرژی شو داد .
جاي همه دوستان سبز بود و اين گلها تقديم به شما!