پسرک یه چیز خاصی تو نگاهش بود که دلمو به دست اورد و فالمو اینطور رقم زد :

مکن بیدار زین خوابم خدارا

که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می ترسیدی از هجر

نگردی شکر ابام وصالش

+ رو در و دیوار دانش گاه! چسبوندن یادواره ی اردوی جنوب با سخنرانی آقاتهرانی ساعت ۲-۵ آمفی تئاتر ۱ بعد چند متر اونورتر زدن سخنرانی آقاتهرانی ساعت ۳-۵ آمفی تئاتر ۱ پیرامون انتخاب نمابنده اصلح ! ای خدا از همه چیز دارن اونطور که دلشون می خواد استفاده می کنن از دین از شهدا از رسانه از قشر ضعیف، آخه واقعا این درسته ؟ استفاده ابزاری از شهدا ؟ دیگه شورشو در اوردن ...

+ نمایشگاه گل فوق العاده بود فکر کن یه دسته گل که حداقل ۳۰ تومن واسم درمیومد رو سر ۳ تومن بستمش، چه ذوقی کرده بود دوست جون !

+ این چند روزه همش دارم بدبیاری میارم یه روز لرز می گیرتم یه روز گوشوارم گم میشه (خوب تازه خریده بودمش اونم با پول خودم) یه روز سر مسابقه پاندول میشم اکه هی ...

+ دلم تنگ شده واسه : هوین جوری، کجاا؟ اوو جا، چرا؟، چونکه ... اون شب واقعا پرنده ها از دلتنگی دیوونه شده بودن مثل خود خودت مثل خود خودم ... انقدر گوش دادم به حرفاشون ، شاد می خوندن اما ... می دونی چیه بعد چند سال انتظار همو دیده بودن خوشحال بودن اما از حقیقت تلخ رفتن می گفتن ... خودم شنیدم .