بزرگ بود !
برای تو که برای بزرگ شدنم امدی ، برای تو که از بزرگ شدنم نا امیدی ، برای تو که مقدس ترین نشانه ها را به من دادی ، برای تو که خواب شیرینت تعبیر نشد ... آری برای تو ...
تنها یک سوال: آیا عشق زمینی را فدای عشق خدایی کردن بزرگی نمی خواهد اینکه چندین سال معشوقه ای برابر چشمانت باشد اما از عهدی که با خدا بسته ای چشم نتوانی گشود ... آیا این بزرگی نمی خواهد ؟ نمی دانم یا من خیلی حقیرم یا چشمان شما بزرگی را نمی بیند ... تنها فاصله یک چشم باز کردن است وصال ... چند سال را می توان چشم بسته زیست ... چند ساعت زیسته ای چشم بسته ... نمی دانم به کدامین گناه ؟ من هرچه در کفم بوده از دست داده ام تنها میعادی با خدا دارم که تا جان در بدن دارن که تا جان در بدن دارم که تا جان در بدن دارم ... .. .
فقط یک طلوع کذایی دیگر باقی است و بعد ... چه کسی می داند ... شاید ، شاید ...
چرا بعضی هامان از جنس نفهمیدن هستیم ...
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ...
فقط منتظر فردام .
یادته تمام آرزوت شهادت بود همیشه می پرسیدم آخه چی جوری ؟ دارم کم کم می فهمم .