۲۴  آبان بود ساعت چیزی شبیه صبح به وقت شیرپلا بعد تو اومدی شاید هم من ! چه می دانیم همیشه یکی بر مسیر دیگری قرار می گیره و بعد عقره های ساعت شروع به حرکت کردند تا بگردند و بگردند به دور تو به دور من به دور شاید ما ! آره زمان گذشت و گذشت اینکه تا کی قرار بود زمان بگذره رو ما تعیین نمی کردیم سرنوشت رو نوع ساعتی تعیین می کرد که قرار بود ثانیه ها رو بشماره  و اونا از ساعت شنی استفاده کردند یه جایی شن های ریز تموم می شن می دونی اما عقربه های ساعت می جرخن ، می گردن و می گردن به دور من به دور تو به دور ما ...

۱ ماه ۲ ماه ۳ ماه ۴ ماه ۵ ماه ۶ ماه ۷ ماه ۸ ماه ... گذشت و گذشت ...

قله الوند خیلی خوب بود ، باد شدید ، نوک قله ، لباسمو کشید که باد نبره  من رو خاطراتو ، دکمم افتاد ! من موندم ! دوباره موندم ! موندم که انتظار بکشم حسرت موندم که شاد باشم غمگین باشم ...  موندم که باشم . همین .

+ امروز مبعثه ، تولد قمریم ! چه روز قشنگی سفر حجی . یه  سوال به سوالام اضافه شد اینکه برگردی چی میشه ؟!

+ پروژه ها مو تحویل ندادم نه اینکه نمره  هام خیلی خوب بود نمره پروژه ها هم پرید . 

+ چه قدر آدم دورم هست که هستن اما  invisible هستن .