از صبح همه چیز داشت خوب پیش می رفت از 8 تا 14 سر کتاب و جزوه ها متمرکز بودم اما حدودای ساعت 16 بود که همه چیز دوباره بهم ریخت خواب چشمانم رو می آزرد اما اینجا ... نه نمی شه لیلا ... کاش می شد بخوابم و ... اما دوباره یادش مثل خوره افتاد به جونم دوباره پرواز فکر برای یه نقشه ی تازه مثل همه اون نقش های بی سرو ته قبلی که بازیگر نقش اول و آخر خودم بودم نه اینکه اون نقشی نداشته باشه اما همیشه غایبه ... دیدم این طور فایده نداره زدم بیرون یعنی بیرون بودم زدم تو ! دلم شور می زد و می زنه ... تو دلم آشوبه ... هیچوقت تحمل گریه تو رو ندارم دوباره بغض کرد ، ساکت مثل بچه ها ، گفتم چیه؟ چی شده ؟ گفت هیچی نشده ... اما هم اون می دونست چی شده هم من ... همه می دونیم اما ... چرا هیچ کس به روی خودش نمیاره . هرشب تا این موقع خبری ازش نبود اما امشب ... دلم مثل سیر و سرکه می جوشه ... نازیلا اس ام اس داد که ازش خبر دارین ... خدایا خدای خوب این شبهای بی قراری کمک کن . خواهش می کنم دعا کنید.