برمی گردم به روزی یا شبی! که اسپرم های مردی به خواستگاری جفت خویش رفتند و تو متولد شدی. همین. نه عشقی بود نه ماجرای لغو عاشقانه ای. همین، اما نه به این سادگی.
در سال یک هزار و سیصد و اندی خورشیدی در چنین روزی خدا یکی دیگر از دستاوردهایش به معرض ظهور گذاشت و قابله ای ربان قرمز ناف تو را ازمادرت افتتاح نمود. بهشت زیر پای تو بود که از بهشت به آغوش مادرت تبعید شدی و از آغوش او به زمین. و روز ها گذشت و بزرگ شدی همچون مادرت تا مردی که به روایتی پدر من باشد به انتظار چندین ساله پایان بخشد. بی شک آن روز تولد پدر با هنجره ی چلچله ها آواز می خواند با لباس باد می رقصید با شعاع نورانی آفتاب می تابید بی شک آن روز جهان ولوله ای برپا بود.
پدر بود و تو بودی و تو فقط زن بودی زن همیشه مادر نیست و من هست شدم و تومادر - پدر همان پدر بود - مادر همیشه یک نفر نیست زن فقط نیست زن همیشه مادر نیست یک نفر فقط نیست.
مادر حرف نمی زند دعا می کند می ترسم از روزی که دست هایت دعا شود تا آسمان خدا دیگر برنگردی.
+ خاتون من تولدت مبارک .
+ MaMa ForGiVe Me
+ مرام مرام مادر که آغوشش بی منت است. دلم برای آغوشت بسیار تنگ است. مادر تب دارم انگار ، دستت را بر پیشانی ام بگذار، با زمرمه ای آرام کنار گهواره ام " لالا گلوم لالا "