خواب

دیشب خوابتو دیدم نه به هیبت خودت، نه به صدای خودت، نه به منش خودت ... رفتارت شاید شبیه مر-- بود که دیروز با هم رفتیم قله ، یا شاید موهات شبیه مج-- که دیشب عکساشو می دیدم ... اما نه اونا بودی نه خودت نه هیچ کس ، که گم شده ای ... هر روز با هراس اینکه چهره ات را از یاد خواهد رفت چشم می گشایم و تمام شهر می شوند تو ... تو کدامین گمگشته ای که چهره ات در یاد نیست و در هیاکل تمام مردم این شهر هست ... می ترسم ... چهره ات واضح نیست ... صورتت از پشت آبشار اشک چشمانم ، بارانی ثبت شد در ذهنم ، تصویری موهوم از رفتن ، تصویری دوست داشتنی از نبودن ، این عقل خسته است از استمداد لجبازی از یادبردنت ... این روح مرده است از نیازهای مکرر به یاد آوردنت ...
تناقض های روزمره !
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۸ ساعت توسط لی لا *
|