به دنبال لحظه ای ...

"زندگی همه ی اون چیزایی که می خواهیم رو به ما نمی ده. این طبیعت زندگیه"
سرمان را که روی بالش می گذاریم -آخر سرمان در بالش فرو نمی رود زیادی سفت است شاید هم بالش در سرمان فرو نمی رود، که هیچ ، درس هم ، حرف حساب هم ، منطق هم ، هم ، هم ، هم همه ، غوغایی برپاست اینجا هیاهوی نقاب هایی است که در ذهنمان حک شده اند، های فریاد از اندرونی کالبدمان، آری آبستن غمی کوچکم ، با ک تحبیب؟ به گمانم نه، این ک نه ک تصغیر است نه ترحم ، ک غریب ، قریب ، فریب ... اری وقتی که با فریب هم پیمان شدیم و نطفه شکل گرفت ، هیس س س  آبستنکم خفته است ، قاصدکم. با ک؟ نه غریب نه قریب نه فریب با ک اضافه! در پشت در ، برای روز مبادا . ساز باد نیز یاری نمی کند رقصیدنش را ، چرخ ، چرخ ، چرخ ، تهوع ، بالا می آورم خود را پشت آینه ی دستشوییییی ، هر آنچه بود ، آینه ای ، نگاهی ، تمام آنچه نیستی هست ، تمام آنچه هستی نیست ، ضربه ای بر آینه ، تکه ای ، خورد ، خورد می شود دلم ، هزار پاره ، و تو نیز هزار می شوی ، هزار "تو" در دلم ، هزارتوی دلم ... احساس می کنیم که فکر می کنیم ، ما زیاد فکر می کنیم ، آآی زور می زنی که فکرت باز شود ، اما اشتباه نکن آنچه باز می شود چیز دیگر است -اینجا مستراح است!-