13 اردی بهشت
حالا من اینجام، من نه ما، نه من و تو، نه تو. ین یعنی من.

درست روی همون نیمکتی که ... بوی زیتون می ده این حال و فضا. ۱۳ اردی بهشت ۸۸ سالگرد روزی که ... کوچک من! (این من را با شک می نویسم با تردید مخوان) پا به جهان گذاشت و اردی جهنمم را بهشت کرد. ساعتی در سرم تیک تاک می کند لحظه لحظه ها را شمردم تا دوباره تقویم جهان به چهل و چهارمین روز سال برسد که جشن میلاد تو باشد که تو باشی که من باشد که جهان ما باشد. درست اینجا روی همین نیمکت خالی میان زیتون هایی که به یاد می آورند تو را.
شاخه گلی روی این نیمکت خالی می گذارم تولدت مبارک ، که هیچ کس برنمیداردش (شاید هنوز هم آن شاخه گل همانجا مانده باشد تنها )، نامه ای از حرفهای نگفته، که نخواهی خواندش.
درست مثل آن روزها سرشار از احساس، احساسی که دقایقی بیش به طول نخواهد انجامید. تو رفته ای و من به این می اندیشم که چرا آمدی.
هر عابری که می گذرد با این امید که تو باشی سر را بلند می کنم، نیستی، نیستی تو.
با خود گفتم و باتو نیز اگر به آن سالهای دور باز می گشتیم و تو باز ماندنمان را مشروط می ساختی می پذیرفتم. و تو نفهمیدی که چه می گویم. چه قدر برای نفهمیدن بزرگ شده ای و چه قدر برای فهمیدن دیر است.
چرا نمی گذری ای عابر کوچه ها انتظار مرا بس.
شازده کوچولو را یادت هست؟ یادم هست، برایت قصه ننوشتم اگر می دانستی.
گاهی زندگی چقدر دروغ می گوید و تو بیشتر. و چه قدر شیرین است دروغ های خوب را باور کردن.
اینجا خزان است همچون دل من . بهار بودنت را ندیدم بودنت همیشه خزان بود و زمستان. من سردم بود و هیچ وقت گرم نشدم. دلگرم آمدنت بودم که ... نیستی، نیستی تو.
گفتم بیا و دمی باش گفتی با تو ؟ گفتم من ضمیر نمی دانم فقط باش و تو هست شدی. تمام نیست های دلم هست شد و تمام امید های دلم تمام شد. همیشه یک جای کار می لنگد. لنگ لنگان آمدم. پای آمدن نداشتم. همیشه آدم ها بیش از آن که بیایند می روند. مرا ببخش که نیامده رفتم پای ماندن نداشتم. نمی دانم اشتباه آمدنم بود یا رفتنم.
دیگر در دلم امیدی نیست آمدنت را و چگونه آدمی زنده است بدون امید. من به مرگ خود اعتقاد دارم همچون به نبودنت.
روی سنگ مزارم می نویسم به خط روشن دلان که با چشم دل بخوانند. تو نخواهی خواند این را به صیغه مخاطب نمی نویسم.
لیلا
همو که دوستش داشت
+ شب تولد توست ستاره ها رو تک تک/ به عشق تو شمردم تولدت مبارک
+ پسرک دست فروش رو به دختر کرد و گفت ۳تا بخر هزار تومن خدا به اونی که دوسش داری برسونتت، دختر مکثی کرد چشمانش تر شد و گفت : مرد .